35 كيلو اميدواري / آنا گاوالدا
35 كيلو شرارت!
چه احساسي نسبت به كودكيتان داريد؟ نه منظورم اين نيست كه به من جواب خوب يا بد بدهيد؛ نه! منظورم اين است كه تا چه اندازه با ياد آن اُنس داريد؟ چه قدر به ياد دوران كودكيتان هستيد؟ بعضيها تا آخر عمر لحظه به لحظه ايّام كودكيشان را در خاطر نگه ميدارند. اصلاً احساستان نسبت به مدرسه چگونه است؟ اي بابا چرا اخمهايت درهم رفت و ابروهاي گره خورد، هان؟ مدرسه كه اخم كردن ندارد. دارد؟ اصلاً بيخيال! خوبه؟
ميخواي يك كتاب بهت معرفي كنم حالش رو ببري؟ خوب پس گوش كن (يعني در حقيقت بخوان!)
البته پيش از آنكه اين كتاب را معرفي كنم بابت دو چيز عذرخواهم. اوّل بابت اينهمه علامت سؤال كه در پيش آمد و دوّم بابت اينهمه ضمير "من" كه در پس ميآيد!
چندي پيش با يك كتاب با عنوان «35 كيلو اميدواري» روبهرو شدم عكسش را هم كه ميبينيد. اصلاً آن را جدّي نگرفتم و فكر كردم از اين كتابهايي است كه ادا و اطوار در ميآورند. امّا چندي بعد يك دوست عزيز كه قدّ و قوارهاش به اين كتاب نميخورد از اين كتاب تعريفي اساسي كرد. القصّه رفتم و اين كتاب را تهيّه كردم. وقتي پشت آن را ديدم خوشم آمد. چرا كه با خط تحريري نوشته بود: « از مدرسه متنفرّم بيشتر از هر چيز ديگري در دنيا»! همين بود كه راغب شدم تا اين كتاب را بخوانم!
پيش از هر توضيحي بايد عرض كنم كه اين كتاب اوّلين رمان«آنا گاوالدا» روزنامهنگار و نويسنده فرانسوي است و به سي زبان زنده دنيا ترجمه شده است. او كه سالها معلم بوده، درباره انگيزه نوشتن كتاب ميگويد:«اين داستان را براي قدرداني از دانشآموزاني نوشتم كه در مدرسه نمرههاي خوبي نميگرفتند اما استعدادهاي شگفت انگيز داشتند.» در ضمن بايد بگويم كه اين كتاب فقط براي مخاطب گروه سنّي "جيم" به بالا توصيه ميشود!
«گرگوري» از مدرسه متنفر است. هر لحظهاي كه در مدرسه ميگذرد، برايش شكنجهاي واقعي است. تنها روزهاي خوب زندگياش هنگامي است كه به كارگاه پدربزرگش ميرود. وقتي گرگوري وارد چهارمين سال زندگياش ميشود از قرار معلوم شاد و خوشحال بوده چرا كه دوست داشته ببيند مدرسه چه جور جايي است و حتّي هنگامي كه از مدرسه بر ميگردد شاد و خوشحال بوده و با هيجان نزد «بيگ داگي» سگش ميرود تا اتفاقات محشر آنروز را تعريف كند. ولي موضوع اينجاست كه مدرسه فقط همانروز برايش هيجان داشته و ديگر او تمايل ندارد كه دوباره به مدرسه برگردد؛ همين است كه زندگي را به كام گرگوري تلخ ميكند.
اين كتاب شايد اصلا هيچ پيام ژرفي در خود نداشته باشد ولي نثر آن شديداً با مزّه است. به اين قسمت توجه كنيد:
«بگذريم. من خيليها را ميشناسم كه از مدرسه خوششان نميآيد. مثلاً خود تو. اگر از تو بپرسم: «از مدرسه خوشت ميآيد؟» ميخندي و ميگويي:«چه سؤال احمقانهاي!» فقط پاچهخوارهاي حرفهاي ممكن است بگويند بله؛ يا بچههاي نابغهاي كه خوششان ميآيد هر روز هوششان را امتحان كنند. والّا چه كسي واقعاً از مدرسه خوشش ميآيد؟ هيچكس. و چه كساني واقعا از مدرسه نفرت دارند؟ آنها هم تعدادشان زياد نيست: آدمهايي مثل من، كساني كه بهشان كودن ميگويند. كساني كه توي مدرسه دلشان درد ميگيرد.... امّا قُرقُرهاي پدر و مادرم خيلي حالم را بد نميكند، خيلي وقت است كه به داد و بيدادهاي هميشگيشان عادت كردهام. البته نه خيلي. راستش را بخواهي اين دفعه خيلي راستش را نگفتم. آخر من اصلا نميتوانم به جار و جنجالهايشان عادت كنم. دعوا پشت دعوا. و من هنوز نميتوانم داد و بيداشان را تحمل كنم. برايم غير قابل تحمل است. از وقتي پدر و مادرم ديگر مثل قبل عاشق هم نيستند، هر روز عصر با هم بگومگو دارند. و از آنجا كه خودشان نميدانند بگومگويشان را بايد از كجا شروع كنند، هميشه از من و نمرههاي بدم به عنوان يك دستآويز استفاده ميكنند و تقصير همه چيز را به گردن نمرههاي من مياندازند. آن وقت مادرم، پدرم را سرزنش ميكند كه چرا براي من، وقت نگذاشته است. بعد پدرم داد و بيداد راه مياندازد كه اگر من اينقدر لوس و نُنر شدهام و براي هميشه از دست رفتهام، گناهش فقط به گردن مادرم است.»
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۵:۴۳ ب.ظ توسط زهیر قدسی
|
جاکتابی عنوان ستونی است که نخستینبار در تاریخ بیست و هفت تیرماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی در صفحه چهاردهم جیم از ضمیمهی جریدهی یومیهی خراسان به طبع نگارنده رسید و الی زماننا هذا به طبع میرسد. (برگرفته از مطلع الوبلاق/ پست شماره ۱)