چکه چکه تا ملاقات خدا...
**رمضانهای کودکی را خوب یادم هست که بیصبرانه منتظر آمدنش میماندیم و وقتی میرسید پر میشدیم از عطر سحری و افطار. دچار وجد میشدیم از این بر هم خوردنِ برنامه روزمره خانه، صبحانه، ناهار، شام... .
سحرها با صدای رادیوی کوچک خانه برمیخواستیم و ریههامان را پر میکردیم از بوی غذای سحر، که مادر نجیبانه و بیگفتوگو برای همه آماده کرده بود. و دعای سحر و لحظههای پایانی «...شنوندگان عزیز! تنها سه دقیقه دیگر تا اذان صبح باقیست...» و تمام روز را لببستن و ننوشیدن و نخوردن...که ما هم بزرگ شدهایم و روزهداریم! تا اینکه صدای پای افطار میآمد و باز مادر که از صبح لب از همه چیز بسته بود جز قرآن و دعا، نجیبانه سفره میگشود و صدای ربنا، فضای خانه کوچک ما و روح روزهدارمان را پر میکرد...
اینها را نگفتم به حسرت روزهای کودکی؛ گفتم تا یادمان بیاید ما میهمان سالهای دور و دراز این سفرهایم، میهمان پرتوقعی که هرساله در را برایش میگشایند و او خالی میآید و لبریز بازمیگردد به زندگیاش...
**ماه رمضان که میآید، روزهدار لب میبندد از خوردن و آشامیدن و گناه! – که گناه هم بلعیدنی است- و لب میگشاید به قرآن، به نیایش و دعا... و چه خوب که خدا خودش یادمان داده چگونه سخن گفتن با خودش را... هر روز چند خط دعا، چند کلمهیِ کوتاهِ کوتاه... خوب هوای بنده روزهدارش را دارد. اما این دعاهای کوچک هر روزه را که بگذاری کنار هم، میشود یک اقیانوس حرف که با خدا زدهایم. میشود سی ساغر که هر سحر نوشیدهایم. هر روز، تنها چند قطره کلمه را چکاندهایم به روحمان و عید پایان میهمانی که نگاه بیاندازیم به خودمان، دریایی ساختهایم با همین قطرهها.
**«سی ساغر سحری» عنوان مجموعهای کوچک است که سعی دارد در دریای این دعاهای کوچک هر روزه، تعمقی کند شایسته. با زبان ادبی دلانگیز و صمیمانه و به قلم «محمدرضا مروارید». نویسنده تلاش میکند مخاطب را در لذت دریافتهای شخصی خویش از دعاهای روزمره ماه مبارک شریک گرداند و چنانکه خود در مقدمه میگوید هرگز خود را پایبند به واژهها ندانسته و گاه بر آن افزوده و گاه کاسته و به قول خودش: «چون گوی سرگردان خود را اندر خَم چوگان او نهادهام تا آن را به زبانی همگانی واگویه کنم.»
کتاب لحنی صمیمی و ادیبانه دارد. نثری آهنگین و دلچسب. و روزهداری که گاه متحیر کوچکی این دعا میشود و میماند تا چگونه با این جرعههای کوچک خود را سیراب کند، میتواند قدری با این کتاب و نیایشهایش، در فضای دعایی که در آن روز خوانده، تاملی بیشتر داشته باشد.
**«خدایا! بار گناه بر دوشم نشسته، سنگینی نافرمانیها کمرم شکسته، کو حبیبی که بدان پناه گزینم؟ و کجاست آن دستان رواندرمانگری که از آن درمان خواهم؟ هرچه میجویم تکیهگاهی نمییابم، و بر گرد هر که میگردم پاسخی نمیشنوم، چه کنم با این کولهبار درشت گناهم؟ دوا و درمان از که خواهم؟ پنج روز از ماه رمضان رحمتت گذشته و از انبوه دردهایم کم نگشته، کیست جز تو که بر من بخشاید؟...»
مشخصات کتاب:
نشر سپیدهباوران /80صفحه / چاپ دوم 1390 / قطع رقعی/ 2200 تومان
اين كتاب را میتوان از فروشگاه كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبهروی شیرازی14، پاساژ رحیمپور، انتهای پاساژ با شماره تماس 0511.2222204 تهیه نمود.
پینوشت:
1- این روزها برای سلامتی کسانی که -مثل من و همسرم- نمیتوانند روزه بگیرند، دعا کنید. نمیدانم چقدر قدر روزهداریتان را میدانید اما برای منی که فقط یکسال توانستهام روزه بگیرم، رمضان ماه پرحسرتی است. خدا را شکر کنید.
2- تقریبا بنا دارم هربار، همراه بهروزرسانی جاکتابی صفحهی «ختم ساغر» که لینکش در سمت چپ صفحه قرار دارد را بهروزرسانی کنم. گو اینکه ممکن است زودتر و تندتر این اتفاق بیافتد. پس فراموشش نکنید.
برچسبها: ادبیات دینی, نثر ادبی, سپیدهباوران
** اگر به احساسات جامعه محترمه نسوان (بانوان) برنخورد، بدون هیچگونه قصد و مرضی، و بیآنکه استعدادهای درخشان و رتبههای تکرقمیشان در کنکور را فراموش کرده باشیم، اینگونه مشاهده میشود که حضور این قشر در شعر طنز بسیار کمرنگ است. و واقعا ما از این بابت خیلی متاثر هستیم. به همین دلیل است که دیری است کلا هیچ شعر طنزی به دلمان نمینشیند و حتی شعرهای طنز کوفتمان میشود وقتی میبینیم شاعرش یک بانو نبوده است! البته عمدهترین علت کمرنگی و کمرونقی این حضور -به قول استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد- «ادب شرقی و لزوم حفظ متانت و وقار» باشد.
** تا اینکه سرکار خانم «نسیم عربامیری» این طلسم را شکستند و مجموعه شعر طنزی با عنوان «داشت عباسقلیخان پسری» را روانه بازار نشر کردند. خانم عربامیری طنزپردازی میانهرو و کمحاشیه است. در شعرهای او، چنانکه از یکطنزپرداز بانو توقع میرود، حریم حیا حفظ میشود و میتوان اعتراف نمود که این حریم باعث رونق و ظهور بیشتر هنرمندی در سرودههای او شده است. جناب زرویی نصرآباد در مقدمه این کتاب، چنین نوشتهاند: «...طنز عربامیری، طنزی فخیم، نجیب و مبتنی بر تعاریف جهانی و آکادمیک طنز است. از پرخاشگری و پردهدری میپرهیزد و عفت کلام را فدای جذب مخاطب بیشتر نمیکند.... او به خوبی آموخته است که اگرچه پرداختن به مسائل داغ روز، به کارش بعد رسانهای میدهد و او را سریعتر به شهرت میرساند، بهتر است که با پرداختن به دغدغههای انسانی، به ماندگاری آثارش بیاندیشد.»

عربامیری با استفاده از ریتم و فرمت ظاهری این سروده آشنا، دست به سرایش مجموعهای شعر میزند که همه آنها با مصرع آغازین همین شعر شروع میشوند. او در این سرودهها با بیطرفی و ظرافت ستایشبرانگیزی دست به نقد اصنافی از جامعه میزند و ضعف و کجیهایشان را به خوبی نمایش میدهد. یکبار مچ دزد خردهکاری میگیرد که حالا دانهدرشت شده است و باری دیگر سراغ جوان ورزشکاری میرود که روزگار سر ناسازگاری با او برمیدارد...
دوستان! بنده را معاف کنید
مرضی مثل ترک عادت نیست
سر بیدرد جز سعادت نیست
فهم و دانش اگرچه مطلوب است،
عقل ناقص برای من خوب است
قصد دارم که بندگی بکنم
بگذارید زندگی بکنم
بکشید از کنار من یک جوب(!)
لای دندان من علوفه خوب
بعد ترسیم چشمهایی ناز
دوست دارم دو قطعه گوش دراز
تا که راحتتر از زمین پا شم
دوست دارم چهارپا باشم!
دست آخر به یک زبان غریب
روی پیشانیام به این ترتیب،
بنویسید: «توی مکتب من
فهم هر چیز زایدی قدغن»
چون که هرگز نمیدهم از دست
لذتی را که در خریت هست!
مشخصات کتاب:
نشر سپیدهباوران /142صفحه / چاپ اول 1391 / قطع رقعی/ 4400 تومان
اين كتاب را میتوان از فروشگاه كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبهروی شیرازی14، پاساژ رحیمپور، انتهای پاساژ با شماره تماس 0511.2222204 تهیه نمود.
بیربط نوشت: اگر دقت فرموده باشید، لینک صفحهی «ختم ساغر» -که گهگاه با ابیاتی که مورد توجهم قرار میگیرند بهروز میشود- در سمت چپ صفحه، زیر عنوان «فهرست اصلی» قرار گرفته است. همدلیتان مایهی مسرت است.
برچسبها: سپیدهباوران, طنز, شعر
تا بگویم فرق خر را با الاغ!
* این روزها میان ما و کتابهایی چون «مثنوی معنوی» فاصله بسیار افتاده است، تا جایی که اگر از دانشجویان پرادعایی که به محض ورود به دانشگاه، فکر میکنند فیل هوا کردهاند! بخواهند فقط 10 بیت از این کتاب عزیز را از حفظ که نه، از رو بخوانند عین ژیان یا پراید (چه فرق میکند؟!) در سواحل ماسهای خزر گیر میکنند!! این حکایت اسفبار امروز ماست.
* اما جناب آقای «عباس احمدی» که حداقل 8 سالی را با همین جماعت دانشجو -به عنوان دانشجو- سر و کله زده و نمیدانم چند سال است که به عنوان استاد دانشگاه به این سر و کله زدن ادامه میدهد، دفتر شعری با عنوان «مثنوی دانشجویی» منتشر نموده تا به قول خودش: فرق خر را با الاغ بگوید!!
وقتی با عباس احمدی مواجه میشوی، به دلیل حجب و حیای گفتاری و رفتاری، این باور که با شاعری طنزپرداز روبهرو هستی، قدری مشکل است؛ اما به هرحال این مشکلباوری دخلی در ماجرا ندارد و او همانگونه که عرض شد شاعری طنزپرداز و با حفظ سمت دارای دکترای منابع طبیعی و استاد دانشگاه است!

* او قلمی ساده و صمیمی و بیادعا دارد. با همان وزن معروف مثنوی سروده و البته چنانکه امروز مرسوم است قدری رعایت وزن، در خوانش برخی از ابیات کتابش مشکل است و دچار سکتههایی خفیف میشویم. اما لطافت طنز او و شوخیهای مودبانه(!) او، باعث ریزخندههایی در مخاطب میشود که جای تقدیر و تحسین دارد. او با این کتاب نقد را راحت و بیرودربایستی با مخاطب دانشجو در میان میگذارد و این نقد آنقدر هم گزنده نیست که بخواهد کسی را آزرده کند.
کتاب طراحی جلد جالبی دارد با ظاهری امروزی و دانشجوپسند اما در داخل قدری سعی شده تا شمایلی نوستالوژیک از کتب قدیمی ارائه شود تا احساس مثنویخوانی در مخاطب تقویت گردد.
*باب اول؛ خرخوانی مر دروس را بهر کنکور و قبولی در دانشگاه و الخ...
بشنو از من چون حکایت میکنم
درد دانشجو روایت میکنم
در هوایی سرد شعری گفتهام
بشنوید، از درد شعری گفتهام
«سینه خواهم شرحهشرحه از فراق»
تا بگویم فرق خر را با الاغ!
«هرکسی از ظن خود شد یار من»
کرد کاه و یونجهاش را بار من
«سر من از ناله من دور نیست»
گرچه اصلا سور و ساتم جور نیست
شعر من معجونی از زخم دل است
تحفهای آوردهام ناقابل است...
من جوانی خنگ و پیزوری شدم
یک-دوسالی پشت کنکوری شدم
بر جوانیّ خودم آذر زدم
خر زدم، هی خر زدم، هی خر زدم
چون نتایج آمد اشکم شد روان
فحش دادم بر زمین و بر زمان...
برچسبها: سپیدهباوران, طنز, شعر
*پیشدرآمد/ گاهی اتفاق میافتد که دلمان اسیر بازیهایی میشود که چندان خوشایند خودِ دل نیست! گاهی دل دچار شک و گمانهایی میشود که خیلی طول میکشد و این طول کشیدنها روح را کسل میکند و یا یکسره زندگی را بیروح میسازد؛ علیالخصوص وقتی که نه دلیل محکمی داشته باشیم تا عقاید قبلیمان را کنار بگذاریم و نه دلایل جدید چندان قدرتی داشته باشند که آنها را بپذیریم. این حکایتی قدیمی و تکراری است و به گمانم هرکسی به نوعی آن را تجربه کرده است، اما همیشه نوع این درگیری جالب و جذاب است.
در این داستان هم مثل بسیاری از قصهها پای یک مثلث عشقی در میان است، اما پاکیزهتر از آنچه که در این داستانها میبینیم. حامدی که نسبت به مریم دخترخالهاش احساسی دارد که نمیداند اسم آن چیست؟! فرصتی به آن سوی ذهناش که تاکنون فرصت عاشقی پیدا نکرده میدهد و میان این دو انتخاب میماند و این درحالی است که نه به دار است و نه به بار!

*«...کدوم مسلمون... کدوم اسلام؟ هرجایی از دین که به نظرمون شیرین بیاد گنده میکنیم و هر جاییش که به کارمون نیاد جدا میکنیم و میگذاریم کنار. یه میلیون تا هم براش توجیه پیدا میکنیم. انگار به جای اینکه ما محتاج دین باشیم، دین به ما احتیاج داره. چند تا میخواین براتون نمونه بیارم از چیزهایی که جزو دینه و هیچکدوممون، هیچکدومش رو انجام نمیدیم؟...»
برچسبها: داستانهای ایرانی, سپیدهباوران
دفتر صدبرگ عشق!
* در زندگی عموم آدمها هیچ رویدادی چون عشق حرکتبخش نبوده است؛ حال چه این عشق را زمینی ببینیم و چه آسمانی! این عشق چه معجزهای است که اینهمه نقش بر پهنه گیتی زده؟ پیداست که این نقش بیش از همه در ادبیاتمان رخ نموده و پیداتر که ما اینهمه شاعر نامی را بیشتر با عاشقانهسراییهاشان میشناسیم. پهنه آثار به جا مانده از عشق نه به بیستون ختم میشود و نه به سعدی و حافظ که بخواهیم حتی نام بریمشان. پس در میگذریم و از عشق به عنوان نشانهای از نشانههای الهی یاد میکنیم و بس.
* و اما «علیرضا بدیع» را پیشتر در همین ستون معرفی کردهایم و از تازهآفرینی و خلاقیتش در عاشقانهسرایی سخن گفتهایم. اینبار او در دفتری با عنوان «همواره عشق» به انتخاب و چینش یکصد شعر عاشقانه از شاعران معاصر پرداخته است. اگرچه او در بخشی انتهایی یادداشت خود بر کتابش اعتراف میکند که این دفتر میتوانست بهتر از این باشد و ذوق و سلیقهاش و نوع نگرشش به ادبیات عاشقانه و حتی احساسات نوستالوژیکش نسبت به برخی اشعار تا در نهایت این دفتر گرد آید؛ اما با اینهمه به نظر میرسد جوان بودن گردآورنده از یکسو و از سوی دیگر شناخت و احاطه نسبی او بر عاشقانهسراییهای معاصر باعث شده این مجموعه باب طبع مخاطبان جوان قرار گیرد. نکته اینجاست که گردآورنده با کمال تواضع، شعری از خود را در این مجموعه نگنجانده تا شاید بر خردهگیران پاسخی در خور داده باشد.


بیشک گردآوری این کتاب -که سومین دفتر از مجموعه گزیده موضوعی شعر امروز نشر سپیدهباوران است- آسانی و سختی خودش را داشته است. آسان از آن جهت که یافتن عاشقانههای زیبا در ادبیات امروز چندان مشکل نیست اما سختی انتخاب از میان اینهمه شاعر عاشقانهسرا را نمیتوان نادیده گرفت؛ چندان که برای من هم این انتخاب بسیار دشوار است، علیالخصوص که صد کلمه بیشتر فرصت ندارم! شعری از مرحوم نجمه زارع:
* خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته –بیگمان- برسدشکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد،
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آتکه دوستتَرَش داشته، به آن برسد
رها کنی، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هقهق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم... نکند
به او که عاشق او بودهام، زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
پینوشت: این مجموعه شعرهایی بسیار زیبا و خواندنی داشته و دارد اما در جاکتابی جا نمیشد؛ بنابراین شعر مورد علاقهی خیلیها را در آن گنجاندم و اینجا هم چیزی نیفزودم. حالا اگر درخواست ویژهای بشود و من هم حوصله داشتم، شاید یکی دو شعر خوب دیگر هم در ادامهاش قرار دادم.
برچسبها: شعر, سپیدهباوران
الواح کاغذی!
اگر خاطر مباركتان باشد، در اولين شماره جاكتابي، كتاب «بيوتن» از «رضا اميرخاني» معرفي شد(البته اگر بتوان اسمش را معرفي گذاشت!). نويسندهاي كه به عقيده بسياري از صاحبنظران از موفقترين نويسندههاي معاصر محسوب ميشود. نويسندهاي كه با قلمي صميمي ارتباطي عميق با مخاطب ميگيرد و البته اين صميميّت به مانند بعضي نويسندگان زوركي نيست! بايستي گفت كه فقط اين قلم صميمي نيست كه اميرخاني را محبوبيت ميبخشد، بلكه ابداعات او در نوع روايتگري نيز بسيار جذاب و خواندني است. اگر كمي به آثار وي دقت كنيم متوجه ميشويم كه مشاهدات او تا چه اندازه دقيق و وسيع است.
*«سرلوحهها» عنوان هفتمين اثر اميرخاني است كه به تازگي منتشر شده است. نويسنده در مقدمه اثر خود را اينگونه معرفي ميكند:«...اين يادداشتها جان ميداد براي ورثه تا بعدتر كرهاي بگيرند از آن. كتاب آفتاب، هم از اجل و هم از ايشان پيشي گرفت و پيشنهاد انتشار داد براي اين پرت و پلاها. مجموعهي حاضر تقريبا بدون هيچ دستكاري به دست انتشار سپرده شد. چند مطلبي هم به شدت تاريخِ مصرفشان گذشته بود كه از انتشارشان چشم پوشيدم. به هر رو از ميان هشتاد سرلوحهاي كه در فاصلهي 1381 تا 1384 نوشتم، چهل و پنج تا را انتخاب كردم و با اين فهرستبندي (الواح، امكنه، اجتماعيات و فرهنگ) به ناشر دادم...»
«الواح» شامل دو مقاله پيرامون وب و سايت لوح است كه در همان سايت منتشر شده بود. «امكنه» نيز شامل 12 مقاله است كه مربوط به مشاهدات نويسنده در سفرها و شرايط مختلف است؛ از زلزله بم گرفته تا عراق در آغاز اشغال و يا از بشاگردِ هرمزگان تا نيويوركِ آمريكا و... كه هيچكدام به مشاهدة صِرف خلاصه نميشود و نويسنده همراهِ مشاهدات خود به نتيجهگيري يا مقايسه دست ميزند. يكي از جذابيتهاي ويژه اين كتاب شايد همين مشاهدات باشد:
*«همين فردا كه عاشورا باشد(و گفتهاند البته كل يوم عاشورا) در فيفث اونيوFifth Ave در قلب منهتن نيويورك پاكستانيها دسته راه مياندازند و زنجير ميزنند. چنان مراسم پرشوري دارند كه نگو و نپرس. همه با لباسهاي بلند محلي و شلوارهاي سپيد. نه گمان ببري كه سنت تازهاي است؛ كه هر سال روز عاشورا همين برنامه هست.... ميتوان به قطع و يقين نوشت كه همين جماعت در مجالس خصوصي در نيويورك قمه ميزنند و در مصيبت اباعبدالله اشك ميريزند. اين يعني ظاهز عاشورا. همه اين جماعت شهروندان مطيعي هستند براي دولت ايالات متحده. سر سال به لطف يا به قهر، مالياتشان را به خزانهداري ميپردازند و خرانهداري هم سر صبر سهمِ اسرائيل و تفنگداران عراق و حتا منافقان ما را سوا ميكند و البته درصدي را نيز صرف عمران كشورش ميكند...»
«اجتماعيات» شامل 10 مقاله است كه بيشتر به كاستيها و خلاهايي اجتماعي و سياسي ميپردازد كه البته اينها نيز هيچكدام خالي از مشاهدات نويسنده نيست. يكي از ويژگيهاي برجسته اين كتاب مقدمه چينيها(به هم چينيها)ي نويسنده است كه نشانگرِ ذهن خلاق و معلوماتِ نويسنده است:«رفيقي دارم كه فوقِ ليسانسِ رياضي دارد از صنعتي شريف. توي خانوادهاي بزرگ شده است كه حتا يك بار هم سهواً آب پرتقال دهِ صبحش قضا نشده است. تا آنجا كه من به ياد دارم هميشه مرتب و اتو كشيده و دوستداشتني.... رفيقم توضيح داد كه حاجي چندين خروس قبراق دارد كه هر هفته يكيشان را پر ميدهد. زياد ميبرد. براي همين مردم روي خروسش شرط ميبندند. فيلم جلو ميرفت و خلاف انتظار ما، رضا سياه بهتر خروس بازي ميكرد. داور اعلام آبگيري كرد. همان تايم اوتِ خودمان. لُنگي خيس را درون گلوي خروس فرو ميكردند كه راه نفسش باز شود. ديگري جاي پنجهاي را بر گردن خروس بخيه ميزد. خار را عوض ميكردند. آمپول تقويتي ممنوع بود، اما عباس، شيافِ ب-كمپلكس به خروس حاجي ميزد...» به هيچ عنوان گمان نبريد كه در اين مقاله به ناهنجاريهايي از اين دست پرداخته شده. به هيچ وجه! ولي اين 650 كلمه جايي براي قرار دادن ادامه اين مطلب نيست.
و در نهايت «فرهنگ» 19 مقاله، پيرامون ادبيات داستاني، شعر، نويسندگان و نقد آثار و ... كه باز هم مجالي براي معرفي بيشتر آنان نيست(شايد در وبلاگم بيشتر به معرفي آن بپردازم). اين اثر نيز همانند ديگر آثار نويسنده، پيچدگيهاي خاص خودش را دارد كه شايد بيشتر مخاطب دانشجو را همراه خود سازد. اميدوارم از خواندنش بهره ببريد. تمام!!!
برچسبها: یادداشت و مقاله, سپیدهباوران
*دس نذار روی دلم، دلم کبابه دادشی!این روزا دلا تو خطِ نون و آبه، داداشی!
حالمون رو پرسیدی، قربونِ او معرفتت
توی این هول و ولا خیلی خرابه دادشی!
دل کجاس؟ دیگه باهاس دنبال بیدلا بریم
این روزا، این طرفا بیدلی بابه، داداشی!
یه نسیمی اومد و دمید و ما عین حباب
نقش ما نقش برآبه و سرابه، داداشی!
چی شد اونجوری نشد؟ کجا؟ کیا؟ کدوم طرف؟
چه سوالایی دارم که بیجوابه داداشی!
اگه دوس داری تو هم یه روز به روبات برسی،
چِش ببند و خوب بخواب؛ زندگی خوابه دادشی!
اولش بنا نبود عاشقا دسبهسر بشن
اولش بنا نبود این قده دربهدر بشن
جای پر زدن به شادی تو هوای زندگی
گم و گور بشن تو این پیچو خمای زندگی...
*نمیدانم اولبار «گلدونِ شکسته» ـ این منظومه زیبا ـ را اگر با صدای دلنشین «سهیل محمودی» نشنیده بودم آیا تا این حد از خواندن این شعر لذت میبردم یا نه؟! معمولا هرکسی از لحاظ ادبی به نوعی تربیت میشود. و سخت میتوان ذائقه شعریِ کسی را تغییر داد. کسی که آموختۀ شعرِ حافظ شده باشد کمتر میتواند با شعر بیدل، با تمام ظرائف ادبی و هنریاش، ارتباط برقرار کند و احتمالا بالعکس. و همچنین تمامی سبکهای اخیر که به مجموعۀ شعریِ ما افزوده شده هرکدام بند و زنجیری میتواند باشد برای کسانی که آمادگیِ گرفتار شدن در این بندها را دارند! اما حقیقت آن است که توده و عموم مردم بدون در نظر گرفتن این قالبها، بیشتر با شعر «بیدروغ و بینقاب» مانوس میشوند. شعری که نه برای خوشآمدِ منتقدان سروده شده باشد و نه از برای خوشآمد -زبانم لال- مسئولان!
نمیدانم چرا شعر «عبدالرضا رضائینیا» این همه دلچسب و گیراست؟ گلدون شکسته، نه شعری است که واجآرایی خیره کنندهای داشته باشد و نه منظومهای است که از صنایع بدیعِ ادبی سرشار باشد و نه حتی از آن اشعاریست که در هر بیتش، کشف و حکمتی نهفته باشد! شاید رمزِ گیراییِ این منظومه فقط این باشد که شعری بیدروغ و بینقاب است. او فقط با زبان محاوره و البته با کنایه به اکنون، حسرتِ آن روزهایِ زلالی را روایت میکند که مردم به کمتر از فرشته بودن راضی نمیشدند! انگار، شما با خواندن این منظومه، به واقع پای دل شاعر نشستهاید و با غم و اندوه و حسرت او گریستهاید. «"داداشی"، مخاطب قیل و قالهای گلدون شکسته، انگار صمیمانهتر و زلالترِ همان واژه "برادر" است که دیگر در ذهنها و زبانها رنگ و طعم برادری ندارد، دریغا!»
*اين كتاب را ميتوان از انتشارت كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبهروی شیرازی۱۴، پاساژ رحیمپور، انتهای پاساژ تهيه نمود. شماره تماس:
۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴
برچسبها: شعر, انقلاب, دفاع مقدس, سپیدهباوران
خواستم بگویم فاطمه(س) کیست؟
« ...اینان میخواهند خود را انتخاب کنند، خود را بسازند، الگو میخواهند، نمونه ایدهآل. برای اینان، مسئله ”چگونه شدن“ مطرح است. فاطمه با ”بودن“ خویش، پاسخ به این پرسش است...»
*کمتر کسی را میتوان یافت که نام «دکتر شریعتی» را نشنیده باشد؛ همانگونه که تاثیرگذاری او را بر جوانان همعصرش ـ و حتی جوانان امروزی که زمان حیات شریعتی را درک نکردهاند ـ نمیتوان انکار کرد. بیشک کتاب «فاطمه، فاطمه است» در میان آثار شریعتی اثربخشی ویژهتری داشته است. فقط با نگاهی گذرا به تاریخ شفاهی انقلاب به راحتی میتوان زنانی را یافت که متاثر از گفتهها و نوشتههای شریعتی، دامن از ابتذالات وارداتی زمانه بیرون کشیده و راهی آگاهانه را برگزیدهاند. اما مسئله اینجاست که پس از گذشت اینهمه زمان هنوز اذهان مخاطبان شریعتی پر از پیشفرضهایی است که امکان فهم و نقد آثار و شخصیت او را مشکل میسازد. عدهای سرگرم گفتن و شنیدن اکاذیبی هستند که به شریعتی نسبت داده شده و در کمترین حالت معتقدند که: بایستی شریعتی را به خاطر اشتبهات زیادی که در آثارش داشته، کنار گذاشت. و عدهای هم چنان غرقه در ادبیات و افکار زیبای شریعتی میشوند که چشم به روی خطاهای او بستهاند و این هردو گروه واقعیت شریعتی را به پای افراط و تفریطهای نا آگاهانهشان ذبح کردهاند. اینها غافلاند از اشارات و نوشتههای متعدد او، که خود را لازم به نقد شدن میداند. همانند بخش انتهایی مقدمهاش در همین کتاب «فاطمه، فاطمه است» که پس از طرح ضرورت و فوریتِ بیانِ نکاتی که ـ در مورد شخصیت والای حضرت زهرا(س) ـ مورد غفلت واقع شده است اثرش را چشم به راه انتقاد صاحبنظران پاکدل میداند.

*زبان شریعتی در این کتاب، زبانی داستانی-تاریخی است. در مطلع کلام تمام سعی او این است تا کلیشههای رایج و گاه غیرکاربردیِ شخصیتِ حضرت فاطمه(س) ـ که این شخصیتِ سترگ را در میان تولدی اعجازگونه و شهادتی مظلومانه خلاصه کرده است ـ را بشکند و زندگی پُرفراز و نشیب و پر از درس این بانو را به تصویر کشد و الگوی تمامعیارِ زنِ مسلمانِ همه قرون را به نمایش بگذارد.
«فاطمه، فاطمه است» سخنرانی دکتر در حسینه ارشاد است که تیرماه سال50 ایراد شده و بعدها با نظارت خود وی برای چاپ ویراسته و تنظیم گردیده است. بعدها پس از فوت شریعتی این بخش همراهِ سه سخنرانیِ دیگر شامل «انتظار عصر حاضر از زن مسلمان»، «سمینار زن» و «ضمیمهها» با عنوان «زن» منتشر شد.
*اما یکی از مشکلاتی که آثار شریعتی را برای خواننده سخت و غیر قابل فهم میکرد رسمالخط قدیمی و اشتباهات متعدد در رعایت نکات ویراستاری بود که در انتشار تازه کتاب توسط نشر «سپیدهباوران» این مهم با حفظ امانت برطرف گردیده است و فهم کتاب را برای خواننده آسان نموده است.
*اين كتاب را ميتوان از انتشارت كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبهروی شیرازی۱۴، پاساژ رحیمپور، انتهای پاساژ تهيه نمود. شماره تماس: ۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴
برچسبها: یادداشت و مقاله, ادبیات دینی, سپیدهباوران
*امیدورام که تعطیلات خوبی گذرانده باشید و جیبهاتان مالامال از عیدیهای دایی و خاله عمه شده باشد؛ و واقعا خوش به حال دوستانی که هنوز از لذت عیدی گرفتن مثل ما محروم نشدهاند! نمیخواهم سالِ نُوی دلتان را به درد بیاورم ولی باور کنید که حسرت گرفتن یکی از آن اسکناسهای تانخورده از دست داییجان بر دلمان ماند و موقع عیددینی کلّی برای ایشان گردن کج کردیم که ای بابا حالا چه میشود... بگذریم!!
*شاید «طنز» از نگاه عامه مردم، چیزی است که آدمی را به خنده وادارد. مانند همین لطیفههایی که هر روز به صورت پیامک، وارد گوشیِ مبارکتان میشود. اما حقیقت آن است که طنز یک گونه یا ژانر ادبی است که تعریف تقریبا مشخصی دارد و عُقلای ادب بر سرِ تعریفِ آن بحثها کردهاند و بسا کفشها که بر سرِ یکدیگر کوفته باشند! خیلی خلاصه میتوان گفت که طنز «بیان تلخکامیها به زبانی شیرین، کنایی، نشاطآور و منصفانه است» و نباید آنرا در کنار هزل و هجو و فکاهه قرار داد.
*اما به تازگی مجموعهای از 100شعر طنز با عنوان «یک بغل کاکتوس» به کوشش امید مهدینژاد (دکتر برزو بیطرف) طنزپرداز خوشذوق معاصر، توسط انتشارات «سپیدهباورانِ» مشهد منتشر شده که به مقدمهای فاخر و ارزشمند، به قلم ابولفضل زرویی نصرآباد، مزیّن شده است. اگر گلآقا خوان بوده باشید، حتما نام زرویی نصرآباد (ملانصرالدین) -که یکی از نورچشمیهای زندهیاد کیومرث صابری بوده- را شنیدهاید. وی در مقدمه کتاب به مفهوم طنز و جریانشناسی و تاریخچه شعر طنز میپردازد و ردّ پای آن را پیش از ظهور اسلام در ایران میگیرد و تا انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی دنبال میکند. نوشتهای در خور توجه بسیار. اما شاید علت اینکه نام این کتاب را «یک بغل کاکتوس» گذاشتهاند این باشد که مفهوم طنز بیشباهت به کاکتوس نیست، زیبا و گزنده!

*همانطور که خدمتتان عرض شد، این کتاب مجموعهای از100شعر طنز است که از میان اشعارِ 59 شاعر طنزپرداز معاصر انتخاب و گزینش شده است. از میان این شاعران میتوان به «عمران صلاحی»، «کیومرث صابری»، «سیدحسن حسینی» و همچنین «سعید نوری»، «منوچهر احترامی»، «زرویی نصرآباد» و «ابولقاسم حالت» اشاره کرد.
از لحاظ موضوعی نیز این کتاب از تنوع خوبی برخوردار است. گاه به رفاه اقتصادیِ حاکم بر مردم اشاره میکند(!) و گاه از سادگی سیاستبازان سخن میگوید! بعضیشان از زنذلیلان عزیز دفاع میکنند و بعضی نیز ایشان را به شدت محکوم میکنند! خلاصه خارهای این «یک بغل کاکتوس» در تن هرکس و هرچیزی فرو رفته! بیشک خواندن اشعار این مجموعه مدتها لبخندی را بر صورت عزیزتان نمودار خواهد کرد.
خلاصهتر آنکه انتخاب شعر از این مجموعه بسیار سخت آمد. چراکه باید شعری کوتاه و بدون بدآموزی(!) و همچنین بدون آنکه به کسی خدای ناکرده اهانتی کرده باشد، انتخاب کرد. لاجرم تفألی بگرفتم که این شعر آمد، از خود استاد زرویی نصرآباد که به زبان یکی از اشعار زندهیاد مهرداد اوستا سروده است:
گذشتی و نگذشتم، رمیدی و نرمیدم
نهفتی و ننهفتم، چمیدی و نچمیدم
تو تا مدارج عالی، به اوج قدرت مالی
پریدی و نپریدم، رسیدی و نرسیدم
مدیح مردم نادان، سرودی و نسرودم
به نعره چاک گریبان، دریدی و ندریدم
حوالههای تویوتا، زمین و خانه و ویلا
گرفتی و نگرفتم، خریدی و نخریدم
به پیشگاه رئیسان خمیدی و نخمیدم
کنار بادیه لیسان لمیدی و نلمیدم
کنار دلبر مَهرو، شرا...ﺷَ...شربت لیمو
نشستی و ننشستم، چشیدی و نچشیدم
ز دوستان قدیمی، ز همدلان صمیمی
گسستی و نگسستم، بریدی و نبریدم
خزعبلات اداری، برای کار تجاری
نوشتی و ننوشتم، دویدی و ندویدم
هزار نکته چون یخ، هزار به به و بخ بخ
پراندی و نپراندم، شنیدی و نشنیدم
تو بر زغال فلانی دمیدی و ندمیدم
از آنکه افتد و دانی، کشیدی و نکشیدم...
*اين كتاب را ميتوان از انتشارت كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، پشت باغ نادري، مجتمع گنجينه كتاب تهيه نمود. شماره تماس:
0511.2222204
برچسبها: شعر, طنز, سپیدهباوران
خیام شیرازی!
این کیست که با اینهمه غم میخندد؟
زخمی شده، باز دم به دم میخندد
در مرگ چه رازیست که این کهنه درخت
با هر تبری که میزنم میخندد؟
رباعی بالا از «میلاد عرفانپور» شاعرِ جوانِ شیرازی است که سابقه شاعری او به ایام نوجوانیاش بر میگردد. البته نام شیراز را که میشنویم ناخودآگاه ذهنمان شهری شاعرپرور را تداعی میکند. شهر شاعران بزرگی چون حافظ و سعدی که هرکدام میراثی جاودان، برای ادبیات ما محسوب میشود. عرفانپور یک رباعیسُرا است که تا کنون سه دفتر از وی منتشر شده است. اولین مجموعه او «از شرمِ برادرم» نام داشت. سپس مجموعه «پاییز بهاریست که عاشق شده است» منتشر شد و پس از چند سال، مجموعه «پادشهر» به تازگی انتشار یافت. شاید از نگاه برخی رباعی ـبه جهت کوتاه بودنـ یک قالبِ شعریِ ساده باشد اما اگر یکبار سعی کرده باشید یک پیامک جذاب و تاثیرگذار از خودتان تولید کنید به احتمال زیاد چنین گمانی نخواهید داشت. شعر عرفانپور دارای چند ویژگی است که به صورت مختصر به آنها اشاره میکنیم:
1ـ اولین ویژگی شعر عرفانپور که البته لازمه همه شعرهاست «کشف» است. چیزی که شعر و نگاه شاعرانه را از گویشهای متداول و حتی ادبی متمایز میکند، چیزی به نام وزن و قافیه و عروض نیست. شاعر در گام نخست به چشمانی کاشف نیازمند است. به چشمانی که بتواند هر واقعه و رخدادی را سوا و جدای از روزمرگیها به تماشا بنشیند تا از دلِ آن واقعه، معنایی جدید، جدا کند. و در گام آخر، شاعر نیازمند زبان و قلمی است که این معنا را به زیباترین وجه ممکن به مخاطبِ خود منتقل کند تا در جان و روان شنونده بنشیند.
2ـ ویژگی دوم شعر عرفانپور غافلگیری است. چیزی که ما در مینیمال نویسی، شاهدش هستیم. به این رباعی توجه کنید:
غمگین نشد از اینکه به او تاختهاند
یا اینکه به جانش تبر انداختهاند
وقتی جگر انار خون شد، که شنید
از شاخه او چوب فلک ساختهاند
این چیزی است که به آثار بسیار کوتاهِ ادبی جذابیت میبخشد. شاید شما به دلیل کوتاه بودن شعر، خیلی درگیرِ آن نشده باشید ولی ضربهای که در آخرین مصرع به شما وارد میشود انکار ناپذیر است.
3ـ دیگر ویژگی شعر این شاعر، تنوع موضوع است که شاعر را از پرداختن به فضاها و مضامین تکراری دور کرده است. عاشقانه و عارفانه، تردید و طنز، اجتماعی و اعتراض و دیگر فضاهای متنوع در شعر عرفانپور مشهود است.
ماندهست در انتظار انسانها، مرگ
«یک روز به دیدار شما میآیم»
این نامه برای زندهها...امضا: مرگ
***
با بال و پرت نگو که ماندن ننگ است
فریاد نزن که آسمان خوشرنگ است
برگرد پرنده! دل به پرواز نبند
اینجا دل یک قفس برایت تنگ است
***
سرمای تو کُشت خواهرم را، ای برف!
خون کرد دل برادرم را، ای برف!
آهسته ببار تا بیابم شاید
گیسوی سپید مادرم را ای برف!
***
خاکی بودم، به خویش مغرور شدم
بر اصل خودم وصله ناجور شدم
تو کوه به کوه میرسیدی به خودت
من شهر به شهر از خودم دور شدم
***
ای در پر و بال ما، پر و بال خودت!
ما را نکشان چنین به دنبال خودت
کالای شکسته را خریداری نیست
این دل که خودت شکستهای، مال خودت
*اين كتاب را ميتوان از انتشارت كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، پشت باغ نادري، مجتمع گنجينه كتاب تهيه نمود. شماره تماس:
0511.2222204
برچسبها: شعر, سپیدهباوران

