تبليغاتX
جاکتابی
جاکتابی
آرشیو کتاب های معرفی شده در ستون جاکتابیِ هفته نامه جیم
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 مهر1388 توسط زهیر قدسی |

وصیت‌های پدر
از پدر بشریت به فرزند بشر

*این هفته هم، همانند هفته‌های پیشین معضلی داشتیم برای انتخاب کتابی که باید برای شما معرفی کنیم. اما این هفته یک مقدار، معضل‌مان معضل‌تر بود! زیرا این هفته با دوستان جیمی رابطه‌ای تنگاتنگ‌ داریم چرا که هفته جوان در پیش است و از جریان جشن هم که باخبرتر از بنده هستید. باری به هر جهت دنبال کتابی می‌گشتیم که رابطه‌ای نزدیک‌تر با جوانانِ برومندی چون شما داشته باشد. یک سِری کتاب در نظرمان صف کشید ولی هر کدام به دلیلی خط خوردند. اما ناگهان چشم‌مان به کتابی افتاد که مدتی از آن غافل بودیم ولی دیدیم همان کتابی بود که می‌خواستیم.
 *شاید شنیده باشیم از بزرگترها-آنان که موی‌شان را در چرخ زندگی سپید کرده‌اند- که: “تو هنوز بچه‌ای و درکی از واقعیت زندگی نداری”. به درستی یا نادرستیِ این سخن، کاری نداریم؛ اما بحث بر سرِ این است که آیا باید حتما موی‌مان سپید شود و قامت‌مان خمیده، تا به صحیح و غلط بودنِ کارهامان پی ببریم؟! شاید آن زمانی که انسان، حداقل 100سالی عمر می‌کرد زمانی برای کسب تجربه بود؛ اما اکنون چه؟ درست مثل این است که از کسی بخواهیم در90وچند دقیقه بازی، فوتبالیست شود! تازه باز فرق است بین بازی و زندگی که حداقل می‌دانیم در بازی چقدر فرصت داریم اما چه می‌دانیم سوت پایان زندگی‌مان کی به صدا در می‌آورند؟! هرکس مدعی شد که انسان به تنهایی می‌تواند راه درست زیستن و چگونه زیستن را طی کند، بدانید که هنوز اول راه است (حتی اگر باور کنید که کسی در 90دقیقه بازی فوتبالیست شده!).
*کتاب «آیین زندگی» وصایای امیرالمومنین(ع) به امام حسن مجتبی(ع) است با ترجمه و توضیح «سیدمهدی شجاعی»؛ نویسنده‌ توانایی که تا کنون آثار زیادی را منتشر ساخته که بعضی از آن‌ها را در همین ستون معرفی کرده‌ایم. بی‌شک این وصیت‌نامه فقط برای امام حسن نوشته نشده است. چرا که شرایط و نحوه نوشتن این وصیت‌نامه بسیار ویژه است. حضرت علی(ع) هنگامی دست به نوشتنِ این توصیه‌ها می‌زند که تازه از جنگ صفین بازگشته و جراحات جنگ هنوز بر تنش باقی است. از سوی دیگر وصیت‌نامه‌ای که اختصاصا برای یک فرزند نوشته شده را چرا باید در مقابل دیدگانِ دیگران نوشت؟! همچنین نکته قابل توجه آن‌که این وصیت‌نامه و مواردی که در آن ذکر می‌شود فراتر از مناسبات این پدر و پسر است. شاید بتوان گفت که حضرت برای تمام امت و فراتر از آن، برای تمامی بشریت پدری کرده است و از لحظه کوتاهِ فراغتِ پس از جنگ استفاده فرموده و جامعه بشری-علی‌الخصوص جوانان- را با نصایح ژرف و موثر خود وام‌دار نموده است. به ویژه در این زمان که نه پدران‌مان فرصت نصیحت کردن دارند و نه ما گوشی برای شنیدن داریم. از یکسو پدران با این بهانه که خسته کارند و دارند برای ما تلاش می‌کنند غفلت خود را توجیه می‌کنند و از سوی دیگر ما به این خاطر که خود را خسته نصیحت‌های مکرر می‌بینیم، گوش از نصیحت‌های دلسوزانه آنان می‌گیریم(گویا به من هم احساس پدری دست داده).
اما بخوانیم وصیت بهترین پدر را، که بشریتی را یتیم ندیدن خود کرده است:
«از: پدری که در آستانه مرگ ایستاده است. و عبور شتابناک زمان، به باور جانش نشسته است. و حیات این جهان را پشت سر نهاده است و تسلیم روزگار گشته است. به نکوهش دنیا پرداخته است. در سرای مردگان مسکن گزیده است. و پای در رکاب عزیمت فردا نهاده است.
به: فرزندی که دل به آرزوهای محال سپرده است. و پای در مسیر نیستی نهاده است. در تیررَس بیماری‌ها نشسته است، و وام‌دار روزگار گشته است. و آماج مصائب اندوه‌بار قرار گرفته است. و به بندگی دنیا درآمده است. و به تجارت غرور مشغول گشته است. و بدهکار وادی فنا شده است. و تن به اسارت مرگ داده است. و هم‌پیمان دغدغه‌های غم‌بار گشته است. و هم‌نشین داغ‌های اندوه‌بار شده است. و در نشانه‌گاه آفات و بلیّات، سکنی گزیده است. و زمین خورده و خاک‌مال شهوت‌ها شده استو جانشین مردگان گردیده است.»

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر1388 توسط زهیر قدسی |


اساسیترین قوانین فراموششده

 

*قانون اساسی هر کشوری، نمایه‌ای از آرمان‌ها و ارزشهای آن کشور به هنگام شکل‌گیری است. قانون اساسی کشور ما نیز همین‌گونه است. اما نکته قابل تامل این است که من و شما تا کنون چند بار قانون اساسی‌مان را مطالعه کرده‌ایم؟ البته منظورم از چندبار این است که آیا تا کنون اصلا کتابِ قانون اساسی را در دست گرفته‌ایم یا حتی به آن نگاهی انداخته‌ایم؟ احتمالا می‌بایست درسی برای قانون اساسی در نظر گرفته شود تا مجبور به خواندنِ آن شویم!

شاید ارزش و احترام به قانون اساسی کمتر از پرچم‌مان نباشد، نظرتان چیست؟ شاید لازم باشد همان‌قدر که برای شنیدن سرودِ زیبای “ایران ای مرز پر گهر” یا “ای ایران دور از دامان تو...” وقت صرف می‌کنیم، وقتی هم برای توجه و فهمِ اساسی‌ترین قوانین کشورمان بگذاریم تا بفهمیم پدران‌مان با چه هدف و انگیزه‌ای دست به انقلاب زدند و از سوی دیگر بتوانیم عملکرد و وعدههای مسئولان را آگاهانه و بر اساس اختیارات نقد بزنیم.

*“آیت‌الله دکتر سیّدمحمد بهشتی” یکی از اصلی‌ترین اعضای مجلس خبرگانِ قانون اساسی بود. و حکما نظرات ایشان درباره قانون اساسی، جای تامل بسیار دارد.

همان‌گونه که پیداست، کتابِ این هفته «مبانی نظری قانون اساسی» نام دارد.

این کتاب شامل 5 بخش است. بخش نخست دربرگیرنده گفتار شهید بهشتی با عنوان “نظام سیاسی در قانون اساسی” است که به تاریخ 9/9/58 در حسینیه ارشاد تهران ایراد شده است. دومین بخش شامل گفتاری از آن شهیدِ عزیز با عنوان “پیرامون قانون اساسی” است که در تابستان 1358 در مشهد مقدس صورت گرفته. بخش سوم شامل گفتگوی مطبوعاتی ایشان درباره قانون اساسی است که در روزنامه جمهوری اسلامی به تاریخ پانزدهم تیرماه سال58 منتشر شده است. بخش چهارم خطبه دویست و هفتم نهج‌البلاغه امیرالمونین(ع) است که در آن به حقوق متقابل حکمران اسلامی و مردم پرداخته شده و بارها توسط شهید بهشتی در فصل‌های اصلی کتاب مورد استفاده قرار گرفته است؛ و بخش نهایی متن کامل قانون اساسی مصوب 1358 است که تغییرات مصوب 1368، در پاورقی آن آمده است. بخشی از فصل سوم کتاب –که گفتگوی مطبوعاتی شهید بهشتی پیرامون قانون اساسی است- را با هم میخوانیم:

 

*«سوال: در متن مقدمه آمده است که زنان کشور از موقعیت دون انسانی، هم به عنوان “شیئ جنسی” و هم به عنوان “نیروی کار” رها شوند. آیا کار کردن را برای زن یک موقعیت دون انسانی تلقی می‌کنید؟

نه، منظور این نبوده. منظور این است که به زن صرفا به عنوان یک نیروی کار اقتصادی نگاه نشود. به این معنی که همان‌طور که می‌دانید در قرن نوزده، تلاش برای کشاندن زن به میدان فعالیت‌ها، از طرف سرمایه‌دارها تعقیب می‌شد و سرمایه‌دارها احساس می‌کردند که برای ارزان‌تر کردن نیروی کار بایستی مقدار بیشتری نیرویِ کار به بازار کار بیاورند تا عرضه بیشتر شود و محصولات ارزان شود. بخصوص اینکه حتی به این هم اکتفا نمیکردند و اصولا به زنان مزد کمتری پرداخت میکردند. به همین جهت یکی از خواستههای اتحادیهها و سندیکاهای کارگری این بود:“مزد مساوی برای کار مساوی اعم از زن و مرد”. بیان این مطلب بدین منظور است که گفته میشود با آن نگرش، تحت عنوان آزاد کردن زن و بالا بردن مقام زن، در حقیقت میخواستند آن را به عنوان یک نیروی کار قابل خرید وارد میدان کنند، این یک کارِ دونِ انسانی است.ولی نه اینکه کار برخواسته از انتخابِ انسان را تایید نمیکنیم. ببینید، کار دو نوع است: کارِ برخاسته از انتخابِ هر انسان، که تجلیِ شخصیت و سازنده شخصیت انسانیت است و دوم کار صرفا اقتصادی که غالبا توسط قدرتهای غالب و قاهر دیگر و سلطههای اجتماعی و اقتصادی باز خرید میشود و طبیعی است که در این صورت انسان را آرام آرام به صورت شیئ در میآورد، یک ماشین تولیدی.»

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 22 شهریور1388 توسط زهیر قدسی |
شيفته تلويزيون
 
فکرش را بکنید که کتاب ایام نوجوانیتان را به نیت آنکه برای مخاطبان معزّز معرفی کنید دوباره بردارید و بخواهید فقط به آن نگاهی بیاندازید. اما مگر میشود؟ مگر میشود که کتاب «شیفته تلویزیون» را خواند و شیفته آن نشد و آن را تا آخر نخواند؟!
«شیفته تلویزیون» اثر سرکار خانم «بتسی بایارس» یکی از نویسندگان مشهور آمریکایی –در زمینه ادبیات نوجوان- است.
این داستان روایتی از زندگیِ نوجوانی به نام «لنی» است که عاشقانه و جنونآمیز تلویزیون تماشا میکند و لحظهای از آن چشم نمیگیرد. تمام پیامهای بازرگانی و برنامههای تلویزیونی را از بر است و اگر مادر و درس اجازه دهند تمامی برنامههای کودکان و بزرگسالان را تماشا میکند. او همیشه در رویاها و خیالاتش خود را در جای اشخاص حاضر در برنامههای تلویزیونی قرار میدهد. یکبار به جای شخص شرکت کننده در مسابقه تلویزیونی و بار دیگر در جای پسرکی که در آگهی تلویزیونی همبرگر تبلیغ میکند وسیصد و بیست دلار از بابت آن حقوق میگیرد!
لنی اطلاعات دارد ولی تمامی اطلاعات او محدود به تماشای تلویزیون و حواشی آن است. او تمامی مشکلات خود را با برنامههای تلویزیون حل میکند! یک بار خود را جای آن بازیگر بدبختی قرار میدهد که در پایان فیلم خوشبخت شده و بار دیگر با تصور پیامهای بازرگانی که همیشه آدمهای خوشبخت را نشان میدهد. ویا جای آن شرکت کننده مسابقه تلویزیونی که به مرحله آخر رسیده و با چرخاندن گردونه مسابقه و بیرون افتادن گوی جایزه پولدار و ثروتمند میشود. البته او بیشتر دوست دارد در مسابقههایی شرکت کند که نیاز به معلومات زیاد نداشته باشد و فقط به واسطه بخت و اقبال برنده شود.اصلا چرا زندگی واقعی به اندازه تلویزیون هیجانانگیز نیست؟
با خواندن این کتاب به خوبی اطرافیان و حتی خود را ممکن است در این داستان ببینید!:
«... روز گذشته نمره امتحان علومش را گرفته بود. 59 شده بود. فکر آن نمره هنوز هم حالش را به هم میزد. لنی فقط 11 نمره دیگر لازم داشت تا مانند سایر شاگردان، درس علوم را با موفقیت بگذراند.دیروز به محض دیدن نمره 59 به فکرش رسیده بود که باید نوعی داروی مخصوص برای چنان لحظههایی وجود داشته باشد؛ زیرا درد شکست در امتحان، احتمالا از مجموع دردِ معده، سردرد ناشی از سینوزیت و کمردرد بدتر بود.
در خیالاتش برای خود یک آگهی بازرگانی ساخت:
-برای رهایی از احساس ناخوشآیندی که پس از شکست در امتحان علوم به سراغتان میآید، مسکن شکست بخورید؛ قرصی که درد عدم موفقیت را تسکین میدهد و باعث کاهش ترس از شکست مجدد میشود.لنی در همان حال که رنگ پریده و غمگین، پشت میزش در کلاس علوم نشسته بود، خود را در عالم خیال در نقش مجری یکی از پیامهای بازرگانی میبیند. دو تا قرص مسکن شکست را در یک لیوان میاندازد، مینوشد و بیدرنگ احساس آرامشی عجیب تمام وجودش را فرا میگیرد. ماهیچههای گرفته صورتش شل میشوند و رنگ به گونههایش بر میگردد. خانم معلم پشت میزش میآید خم میشود و لبخند زنان میگوید: لنی! امیدوارم یاد گرفته باشی که با قرص مسکن شکست، دیگر هرگز درد شکست را احساس نخواهی کرد.
لنی میگوید: بله! برای رهایی از درد آزار دهند شکست...( و بعد با خانم مارکهام به یکدیگر لبخند میزنند و با هم ادامه میدهند): ...مسکن شکست بخورید؛ مسکنی که نیاز به نسخه پزشک ندارد...»
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهریور1388 توسط زهیر قدسی |

مسیحی که هر روز به صلیب می‌کشیم!

واي كه چه قدر دلمان براتان تنگ شده بود! سال نو مبارك! صد سال بِه از اين سال‌ها! تعطيلات خوش گذشت؟ چرا كه نه؟ با آن كتاب‌هايي كه معرفي كرديم بايد هم خوش گذشته باشد. نمي‌دانم چرا هر وقت كلمه تعطيلات را مي‌شنوم به ياد مطالعه مي‌افتم؟ اصلا اگر دقت كنيد ريشه‌شان هم يكي است! تعطيل و مطالعه!!! اي بابا اگر اين‌همه كه زحمت كشيديم تا سرانه مطالعه كشور را افزايش دهيم مي‌رفتيم فوتبال تماشا مي‌كرديم وضعبت فوتبال‌مان بهتر از اين بود(!)

 

و اما این هم از اولین کتاب سال 1388 تا ببينيم آخريش چه مي‌شود:

*"مسیحِ باز مصلوب"روایتی است از یک باور تاریخی بدون مرزکه نویسنده در آن عقیده دینی خود -به مصلوب شدن مسیح- را بهانه‌ای ساخته برای به تصویر کشانیدن انسان‌ها در قالب‌هایی فرای زمان و مکان و اینکه هر انسانی فارغ از این‌که کیست، کجا می‌زید و در کدامین تاریخ -میلادی، هجری یا شمسی- نفس می‌کشد؟ می‌تواند مسیحا باشد یا یهودا!

*"نیکوس کازانتزاکیس"نویسنده‌ای یونانی است که آثارش هماره در فضایی دینی-مسيحي خلق می‌شود؛ کسی‌که بعيد به نظر مي‌رسد کمتر رمان‌خواني اثری از او را نخوانده باشد؛ نویسنده‌ای که در ادوار مختلف زندگی‌اش هم با شعر و فلسفه هم‌نشین بوده و هم در عالم سیاست دستی بر آتش داشته است. گرچه نهایتا به تبعید خودخواسته‌ای تن داد و به عالم داستان‌نویسی وارد شد. و شاید از همین روست که در داستان‌هایش ژرفایی اسطوره‌ای احساس می‌شود که اثرش را از معلق بودن و پوچی مصون می‌دارد. مسیح باز مصلوب حکایتی است از تکرار صحنه‌ای تاریخي در باور عده‌ای از مسیحیان، داستانی از رستاخیزِ مسیح!

*قصه از ابتدا جذاب و خواندنی است. نویسنده در اثنای داستان شخصیت‌هایی را به معرفی می‌نشیند که هر یک نماینده یک نسل انسانی‌ هستند؛ در تاریخی به درازای عمر بشر، انسان‌هایی که چه متدین باشند و چه نه، خواسته يا نا خواسته با دین پیوند خورده‌اند. شخصیت‌هایی که پس از مدت‌ها از خواندن کتاب هم‌چنان در ذهن می‌مانند! او از روستايي سخن مي‌گويد كه ساكنانش در پي بازآفريني يا به اصطلاح شبيه‌خواني مراسم به صليب كشيدن مسيح هستند.

«از قدیم و نسل اندر نسل رسم بوده که هر هفت سال یکبار از میان مردمان ناحیه، شش زن و مرد در هفته مقدس انتخاب شوند تا مصائب مسیح را در جسم خود مجسم کنند...»و داستان در ششمین سال بعد از آخرین شبیه‌خوانی اتفاق می‌افتد. سالی که مصائب بازیگران نمايش مصائب مسیح را به نمایش می‌گذارد. جدال تاریخی خیر و شر در روح و اندیشه انسان‌هایی در قالب مسیحا، یهودا، مادلن و... و مسيح بي‌شك بايد كسي باشد كه يك‌سال باطن خويش را از گناه نگاه دارد.

سخن گفتن از داستان‌هاي کازانتزاکیس بسيار سخت است. اما دعوت به خواندن آن‌ها كسي را پشيمان نمي‌كند. چراكه فضاي ديني و حماسي آن مملو از فلسفه‌اي است كه هر انساني را در مابه‌ازاي تاريخي‌اش به تصوير مي‌كشد. داستان مصائب چوپاني –درگير ميان انديشه‌هاي خدايي و شيطاني- بازگو مي‌كند. چوپاني كه انتخاب مي‌شود تا تجسم مسيح باشد.

«پس از سکوتی کوتاه کشیش عقاب‌گونه به چهره روستاییان خیره شد و گفت: اکنون باید یکی را برای ایفای نقش یهودا انتخاب کنیم! روستاییان از نگاه نافذ کشیش بر خود می‌لرزیدند و در دل به خود می‌گفتند: خدایا به دادم برس من نمی‌خواهم یهودا باشم!...»

«...مانولیوس! سنگین‌ترین وظیفه به عهده تو گذاشته شده است. خداوند تو را برگزیده تا با جسم و صدا و اشک‌های خود، کتاب مقدس را دوباره زنده کنی ...این تو هستی که باید تاج خار را بر روی سرت بنشانند و بر تنت تازیانه بزنند تو صلیب مقدس را بر دوش خواهی کشید و بر آن آویخته خواهی شد از امروز تا سال دیگر تا هفته مقدس تنها به یک چیز بیاندیش و آن اینکه چگونه لایق تحمل بار گران صلیب شوی.»

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط زهیر قدسی |

دوستان معزز، بنده را بابت اين‌كه اين‌همه وقت، اين مثنوي را به تاخير انداختم ببخشند، سرم در حد فجيعي شلوغ است

*پیش از هر چیزی باید خدمت مبارکتان عرض کنم که این کتاب را به اشخاص زیر معرفی نمی‌کنم:

اول از همه اشخاص حقیقی و حقوقی بیش از 6 سال!

دوم کسانی که در عین کودکی احساس بزرگی می‌کنند.

سوم کسانی که کودکی خود را از یاد برده‌اند.

چهارم کسانی که به دنبال نکات شگفت‌انگیز در کتاب می‌گردند.

شازده كوچولو

*«شازده کوچولو» را خیلی‌ها خوانده‌اند و شاید از همین باب معرفی کردنش مسخره باشد. ولی شاید معرفی این کتاب وسیله‌ای باشد برای بیان کردن خیلی از چیزها که فراموش‌شان کرده‌ایم.

«آنتوان دوسنت اگزوپری» فقط یک نویسنده مشهور فرانسوی نیست؛ بلکه چهره‌ای کاملا آشنا برای ادب‌دوستان جهان است. از وی 13 اثر در بازار کتاب جهان موجود است که 7عنوان از آنان در زمان حیات وی و بقیه  پس از مرگش منتشر شده است.

شازده کوچولو شاهکار اگزوپری دقیقا یک سال پیش از مرگش یعنی سال 1943 منتشر شد و در لیست یکی از 3عنوان کتاب پر خواننده جهان قرار گرفت.

حواشی زندگی اگزوپری بسیار خواندنی و جالب است تا جایی که بتوان یک کتاب حجیم از آن ساخت(که ساخته‌اند).ولی فقط این را اضافه کنم که اگزوپری از سن 21سالگی در نیروی هوایی ارتش فرانسه مشغول به کار بوده و پروازها و مشاهدات فراوانی از این طریق انجام می‌دهد. وی در سن 44سالگی برای پروازی اکتشافی برفراز فرانسه اشغال شده از جزیره کرس در دریای مدیترانه به پرواز درآمد، و پس از آن دیگر هیچ‌گاه دیده نشد. سال‌ها بعد پس از پیدا شدن لاشهٔ هواپیمایش اینطور به نظر می‌رسد که سقوط هواپیمایش به دلیل نقص فنی بوده است.

شازده کوچولو داستانی خواندنی از کودکی‌مان است. کودکی که در 6-7 سالگی یا بیشتر گمش کرده‌ایم. کودکی که به دنیای بی‌ارزش ما توجهی ندارد و ارزش‌های ویژه خودش را دنبال می‌کند. کودکی که به دنبال سوال‌‌های جدید نیست بلکه به‌دنبال پاسخ گرفتن برای سوال‌های اکنون خود است. کودکی که از بزرگی آدم‌های حقیر به ستوه آمده است. از آدم‌های حقیری که خود را به چیزهای بی‌ارزشی سرگرم کرده‌اند. و در سیاره کوچک‌شان هیچ چیز جذابی ندارند.

*این کتاب با تصاویری زیبا و بچه‌گانه دارد تا جایی که اگر کسی نسبت به این کتاب شناخت نداشته باشد حتما آن را کتابی فقط کودکانه خواهد پنداشت.  واقعا چهره شازده کوچولو در تصاویر معصومیتی هماهنگ با خود داستان دارد. کسانی که این کتاب را خوانده‌اند حتما این موضوع را تصدیق خواهند کرد که این داستان شازده کوچولو نیست که خواننده را با خود می‌برد بلکه خود شخصیت دوست‌داشتنی شازده کوچولو است که ما را همراه خود می‌سازد و هممین ویژگی موجب می‌شود که هر بار از خواندن این کتاب لذت ببرید.

نویسنده در آغاز داستان از نقاشیِ دوران کودکی خود که در آن تصویر مار بوایی را کشیده که فیلی را بلعیده است صحبت می‌کند و در ادامه می‌گوید هیچ‌کس از آن نقاشی سر درنیاورده است و فهم آدم‌بزرگ‌ها را به این وسیله به سُخره می‌گیرد و در ادامه داستان را این‌گونه ادامه می‌دهد که هواپیمایش در صحرای آفریقا سقوط کرده و اگر نتواند هواپیمایش را درست کند پس از یک هفته از تشنگی هلاک خواهد شد. و داستان از این‌جا آغاز می‌شود که صبح اولین روز با صدای دلنشین بچه‌گانه‌ای بیدار می‌شود و دیدار او با شازده کوچولو صورت می‌گیرد. داستان بیشتر با مشاهدات شازده کوچولو که در یک سیارک کوچک زندگی می‌کرده ادامه پیدا می‌کند. شازده کوچولو برای یافتن یک دوست به سیارک‌های متعددی سفر می‌کند و با آدم‌های گوناگونی که به تنهایی در این سیارک‌ها زندگی می‌کنند آشنا می‌شود. اگر بخواهم بیشتر داستان را تعریف کنم از خواندن بخشی از کتاب محروم خواهید شد. پس با هم بخوانیم:

«...روی سیارک بعدی یک میخواره زندگی می‌کرد. اگرچه دیدار شازده کوچولو از این سیارک کوتاه بود؛ ولی غم و اندوه عمیقی را بر دلش نشاند. مرد میخاره ساکت در پشت میزی نشسته بود که روی آن چند تا بطری پر و خالی مشروب چیده شده بود. شازده کوچولو به او گفت: داری چه می‌کنی؟ مرد میخواره با لحن غمگینی جواب داد: دارم مشروب می‌خورم.

-چرا مشروب می‌خوری؟

- برای اینکه فراموش کنم.

شازده کوچولو که کم‌کم دلش برای او می‌سوخت، پرسید چی را فراموش کنی؟

مرد میخواره از شرم سرش را به زیر انداخت و گفت: سرشکستگی و شرم خود را.

شازده کوچولو که دلش می‌‌خواست به او کمک کند، پرسید: سرشکستگی از چی؟

مرد میخواره جواب داد: سرشکستگی از میخوارگی و دایم‌الخمر بودنم را. و بعد به کلی ساکت شد...»

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 اردیبهشت1388 توسط زهیر قدسی |

 

ذهنِ سيّال يك ديوانه

كساني كه دوست دارند سال جديد خود را با ديوانه‌بازي شروع كنند، دست‌ها بالا! «ديوانه‌بازي» اثري است از جناب «كِريستيَن بوبَن». حالا ايشون چه كاره بوده و هست به من دخلي نداره ولي گمان مي‌كنم كه واقعا عقل درست و درموني نداشته كه تونسته اين كتاب رو بنويسه! حالا چراش را خدمتتان عرض مي‌كنم:

اين كتاب تا جايي كه من دقت كردم به هيچ عنوان مفهوم ژرفي را در خود ندارد. اصلا ژَرف پيش‌كش، مفهوم سطحي هم ندارد! ولي فُرم داستان بي‌نظير است. داستان از زبان دختري روايت مي‌شود كه به همه جا سَرَك مي‌كشد. نه تنها خودش كه خيالش هم افسار گُسيخته به اين سو و آن سو مي‌رود. بي‌هيچ قيد و بندي. و جذابيت داستان هم به همين است كه درونِ ذهنِ سيّالِ يك دختر بچه را كه  تا بزرگي نيز بچه مي‌ماند واكاوي كنيم. دختري كه خانواده‌اش درون يك سيركِ سيار كار مي‌كنند ولي مجبورند هرشب وقت زيادي را صرف پيدا كردن دخترشان كنند. دختري كه: «اولين معشوقم دندان‌هاي زردي دارد. در چشم‌هاي دو ساله-دو سال و نيمه من وارد شده از مردمك چشم‌هايم تا درون قلب دختر بچه‌گانه‌ام لغزيده و آنجا سوراخش، آشيانه‌اش، كنامش را ساخته است.... اولين معشوقم يك گرگ است. گرگي واقعي، با موهاي بلند، بوي خاص، دندان‌هاي زرد عاج مانند و چشم‌هاي زرد به رنگ گل ميموزا...»

بخشي از فصل چهارم را با هم مي‌خوانيم تا بيشتر با شخص اول داستان آشنا شويم: «يادم رفت اسمم را به شما بگويم: خيلي خوب، اسمم اورور است، خوب ديگر، حالا همه چيز را مي‌دانيد. نه شوخي مي‌كنم: اسمم بلادون است. علاوه بر اين ماري، لودميلا، آنژل، اميلي، آستره، باربارا، آماندا، كاترين، بلانش هم هست.

هرقدر اوضاع وخيم‌تر مي‌شود، بيشتر دوست دارم بخندم: اين را از مادرم به ارث برده‌ام. نام خانوادگي از همان بدو تولد روي شما مي‌افتد، و هرچه سن مي‌گذرد سنگين‌تر مي‌شود؛ مثل باران ريزي كه زير كلفت‌ترين لباس‌ها هم نفوذ مي‌كند. خيلي زود ياد گرفتم اسم‌هايي براي خودم اختراع كنم. اين كار باعث مي‌شد ژاندارم‌ها با دشواري بيشتري خانواده‌ام را پيدا كنند، و براي خودم فرصت بيشتري ايجاد مي‌كرد. هميشه به زمان نياز داشتم تا بتوانم كارهايي كه دلم مي‌خواهد را انجام بدهم. چه كاري؟ هيچ كار. نگاه كردن، نگاه كردن و باز هم نگاه كردن. مردهايي كه گمان مي‌كنند مرا شناخته‌اند، اگر روزي با هم ملاقات كنند، مي‌توانند ساعت‌ها درباره من حرف بزنند، بي‌آن‌كه هرگز متوجه شوند كه درباره همان شخص دارند حرف مي‌زنند...»

* پس نوشت:

بنده  در اين نوشته دچار گاف بزرگي شدم كه يكي از مخاطبان عزيز جيم به بنده گوشزد كردند.

و اين گاف چيزي بود در حد جام جهاني برای آگاهی از این گاف میتوانید به نظرات نامه های خط خطی مراجعه فرمایید.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 فروردین1388 توسط زهیر قدسی |

  ديد و بازديد

كلكسيوني از آدم‌ها

این جور وقت‌ها که پای تعطیلات شونصد روزه وسط می‌آید آدم وسوسه می‌شود که همه‌ روزها را بچسبد کنجِ خانه و به جای مهمان‌بازی و شکم‌چرانی به سبک قحطی‌زده‌ها کتاب‌های نخوانده‌اش را به عوض شیرینی و شکلات و آجیل قورت بدهد و خیالش هم جمع باشد که سوءهاضمه به سراغش نمی‌آید و حتی اگر در بلعیدن آثار فاخر ادبیات جهان افراط هم بکند گلاب به رو نخواهد شد! اما بر حسب تصادف ما بهترش را سراغ داریم ؛ پیشنهادی تاپ برای همه فصول !

ازآنجایی که شما به تیپ یا همان ریخت و لباستان اهمیت ویژه‌ای قائلید و معمولا بند کفشتان را هم با سایر ضمایم و تعلیقاتتان هماهنگ می‌کنید، پیشنهاد می‌کنیم درقدم اول کتابهایی را منتخب کنیدکه براساس طرح و رنگِ جلد، با لباستان سِت باشد و به محض ورود به میهمانی و دیده بوسی با خاله‌جان و عمه‌خانم اینا برای خالی نبودن عریضه روشنفکری، شروع کنید به مطالعه و گه‌گاه هم پیرامون موضوع کتاب افاضات فرموده و برای رضای خدا حواس میهمانان -مصمم به ورشکست کردن میزبان- را پرت کنید.اما پیشنهاد دوم‌مان که شما را از اتهام -پُزدادن و افه- هم نجات میدهد؛ «دید و بازدید»جلال آل احمد را بخوانید...به همین سادگی، آن وقت خواهید دید چقدر می‌شود از بقل همین میهمانی‌ها به کشفیات مهمی دست یافت. اگرچه از 12داستان اين كتاب فقط يك داستان مرتبط با نوروز و ديد و بازديد است ولي همين يك داستان ما را با كلكسيوني از آدم‌هاي آن زمان -و هيمن حالا- آشنا مي‌سازد. پس لطفا حدیث مُجمّل «دید و بازدید» جلال را بخوانید و حدیث مفصلش را در تعطیلات نوروزی ببلعید...

«علیک سلام ننه جون-عیدت مبارک- صد سال به این سال‌ها! .زیر سایه امام زمون، کربلای معلا، نجف اشرف. مگه عیدی بشه و سالی بیاد و بره که این ورا پیدات بشه! چرا سری به این ننه جونت نمی‌زنی؟ ای بی‌غیرت،من که با شماها این قدر محبت دارم چرا شما پوست کلفت‌ها به من محلی نمی‌ذارین؟ ننه جون خیلی خوش اومدی.چی بگم؟من که بلد نیستم به شما فکلیا بگم:تربیک- چه میدونم تبریک عرض می‌کنم.ما قدیمی‌ها دیگه کجا این حرفارو بلد می‌شیم؟ خوب ننه جون بیا این بالا رو تشک بشین، دهنتو شیرین کن....ننه‌جون پس چرا نمی‌خوری ؟شاید بدت اومده که چرا تخمه و گندم شادونه گذاشتم جلوت؟ ها؟ ای قرتی! این قرتی‌بازی‌ها رو بنداز دور مس بچه آدم تخمه بشکن...

از وقتی از راه رسیده بودم دهانم پر بود.به ماهیت خوردنی‌ها فکر نکرده بودم –حتی نمی‌دانستم پوست تخمه‌هایی را که شکسته بودم چه کرده بودم؟ ولی خانم بزرگ هی اصرار میکرد...»

 پي‌نوشت:

*اين نوشته توسط همسر بنده تحرير شد، كه طي قوانين كپي رايت بايستي با نام ايشان درج شود."الف.يوسفي"

درباره وبلاگ

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است/بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم

چند پيام پيرامون اين موضوع كه "كتابهاي معرفي شده در اين وبلاگ را چگونه مي‌توان تهيه نمود" دريافت نمودم. بايد خدمت دوستان عرض كنم كه بسياري از اين كتاب‌ها را مي‌توان از انتشارت كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، پشت باغ نادري، مجتمع گنجينه كتاب تهيه نمود. شماره تماس: 0511.2222204
ghodseee@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
<-BlogTitle->
<-BlogTitle->
<-BlogDescription->
 
نوشته شده در تاريخ <-PostDate-> توسط <-PostAuthor-> |
<-PostContent->

ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است/بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم

چند پيام پيرامون اين موضوع كه "كتابهاي معرفي شده در اين وبلاگ را چگونه مي‌توان تهيه نمود" دريافت نمودم. بايد خدمت دوستان عرض كنم كه بسياري از اين كتاب‌ها را مي‌توان از انتشارت كتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، پشت باغ نادري، مجتمع گنجينه كتاب تهيه نمود. شماره تماس: 0511.2222204
<-BlogEmail->
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
نويسندگان
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
<-BlogCustomHtml->
Blog Skin