شنبه 11 آذر1391 ساعت 6:17 بعد از ظهر

بسم الحق


آنان كه حيرت‌نامه‌ی فطرت نوشتند

اين رفتن پيوسته را هجرت نوشتند



به دنبال بیتی بودم تا خبر هجرت جاکتابی را به اطلاع دوستان و آشنایان و فامیل وابسته برسانم!

اول از همه یاد مثنوی استاد علی معلم دامغانی افتادم. مثنوی هجرت که بسیار خواندنی است و البته دارای مضامین دشوار، ولی باز هم خواندنی!

بگذریم! این بلاگفا محمل چندان خوبی برای نوشتنه‌هایم نبود و به قول معروف: چنین قفس نه سزای چو من خوش‌الحانی است! گو این‌که دوستان زیادی با اطلاع و بی‌اطلاع، این صفحه را به لطف خویش نواختند و پیوند دادند در صفحه‌هاشان.

باری زین پس می‌توانید برای ورود به جاکتابی ، این‌جا یا آن‌جا (فرقی نمی‌کند!) کلیک نمایید و نشانیش را در وبلاگ‌ها و سایت‌هایتان به لطف خویش اصلاح کنید.

 



پی‌نوشت:

۱. هرکس دانشی دارد تا این بنده را یاری دهد که چگونه نشانی قدیم (همین صفحه) را به نشانی جدید پیوند دهم، یاریم کند!

۲. امید دارم که جاکتابی جدید را با دقت و نظم بیش‌تری به‌روز رسانی کنم، مشوقم باشید.

۳. تمامی مطالب و حتی نظرات شما دوستان عینا در نشانی جدید منتقل شده، نگران‌شان نباشید. هرجا دیدید که دوستی نشانی وبلاگم را در وبلاگش تصحیح نکرده، اطلاعش دهید یا مطلعم کنید.

۴. از تمامی دوستانی که در این مدت قالب به‌هم‌ریخته‌ی جاکتابی را تحمل کردند و نوشته‌ها را -به زحمت از روی ضمینه‌ای مشجّر- پی می‌گرفتند، حلالیت می‌طلبم. این تاخیر در تغییر در قالب دلایل متعددی داشت که نیازی به ذکرشان نیست؛ باری امید دارم که در نشانی جدید کم‌تر دچار مشکل شوید و اگر ایرادی دیدید حتما اطلاع دهید.

۵. با عرض شرمندگی تمامی پیوندهای وبلاگم را حذف کردم تا انتقال و توجه به نشانی جدید وبلاگم بیش‌تر شود.

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 2 آذر1391 ساعت 8:58 قبل از ظهر

نفسی آغشته به غم


امروز زمانه‌ای فرا رسیده که کمتر یک مجلس حسینی(ع) را می‌توان یافت که به دروغ و کذب آراسته(!) نشده باشد. و این ناشی از یک تفکر ناصحیح است که: دیگر آنچه نقل شده را همگان شنیده‌اند و اگر آنها را هرساله دوباره تکرار کنیم باعث ملال و دلزدگی جوانان از این مجالس خواهیم شد.

این فکر ناصحیح و از سوی دیگر جهل و کم‌سوادی برخی از مادحین حسینی و در برخی موارد شهرت‌طلبی و نفس‌مداری آنان، باعث شده که در حال حاضر اصل ماجرا ناگفته ماند و در میان اوراقی که فقط در کتابخانه علما باقی مانده مستور شود.

«کتاب آه» شاید بتواند نقطه آغازی مناسب باشد برای آشتی کردن حسین‌جویان با مقتل‌خوانی. این کتاب، بازخوانی ترجمه‌ی کتاب «نفس‌المهموم» مرحوم حاج شیخ عباس قمی توسط «یاسین حجازی» است. کتاب آه، کتابی است که هم ذائقه مخاطبان سنتی را –که فقط کتب قدیمی را شایسته خوانش می‌دانند- پاسخ گفته و هم نیاز مخاطب امروز را که حوصله مطالعه متون طولانی و پیوسته را ندارد. حجازی با دقتی ستودنی، جای آنکه کتاب را با کذب و دروغ آراسته کند از خطوطی که فقط مورد ملال و خستگی مخاطب می‌شود پیراسته است. او خود در مقدمه کتاب توضیحی خواندنی در رابطه با کارش نوشته است: «...غافلید از مراقبه و احتیاطِ مولفانی که دست‌کمی از زرگران ندارند در عیار زدنِ مثقال‌مثقالِ منقولات تاریخ! کافی است مثلا صفحات مربوط به حواث روز "عاشورا" یا "شام" را از ترجمه نفس‌المهموم بخوانید تا ببینید که از یک واقعه چند صورت مختلف ذکر شده که در هرکدام جزئیاتی است که در دیگری نیست و در عین حال، جمع همه‌ی آنها هم، با هم شدنی نیست، و یا بشمرید به چند نفر با نَسَب و حَسَب و قبیله‌ی مختلف بر می‌خورید که در حقیقت چند نفر نیستند، بلکه همه ضبط‌های محتمل اسمِ یک نفرند! این‌طوری‌هاست که تا بوده کتاب‌های این‌چنینی قیافه‌هایی خشک و جدی داشته‌اند...»


اما حجازی در بازخوانی و بازروایی کتاب نفس‌المهموم، سعی کرده تا این کتاب را برای آنان که مشتاقند به دور از تکرارها و دروغ‌هایی که به این واقعه نسبت می‌دهند، سهل‌الوصول نماید. پس برای اینکار خط حادثه را پررنگ می‌سازد و ترتیب وقایع را رعایت می‌کند و در ضمن آدم‌هایی که اسم‌شان در آغاز یک چیز بوده و در میان و پایان چیز دیگر را یکی نموده و از سویی روایت‌های مختلفی را که در کتاب پراکنده افتاده‌اند را با یکدیگر ادغام می‌کند تا هم تصویر جامع‌تری ارائه دهد و هم از طولانی شدنِ بیهوده کتاب جلوگیری کرده باشد. از طرفی اقوالی که با هم نمی‌خوانند را در کتب متفرقه جستجو کرده تا نقل معقول‌تر و مشهورتر را بیاورد.


اگرچه ادبیات کتاب آه، آسان‌تر و روان‌تر از کتاب دمع‌السّجومِ مرحوم شعرانی است ولی در عین حال -شاید برای حفظ ارائه یک متن فاخر- این کتاب نیز از الفاظ قدیمی و نامتعارف بی‌بهره نیست که البته معنای این لغات را در پایان کتاب می‌توان یافت. یکی از ویژگی‌های ارزشمند این کتاب، نقشه‌ای است که در پایان آن آمده و جایگاه مکان‌هایی که در کتاب نامی از آنان ذکر شده را در آن مشخص نموده است.


درنهایت این کتاب را می‌توان به کسانی توصیه کرد که اولا به دنبال یک روایت معتبر از کل وقایع مربوط با عاشورا هستند و ثانیا آنان که به همه اجزاء و زمینه‌های این قیام حساس‌اند و می‌خواهند مردها و نامردهای کربلا را آن‌گونه که بوده‌اند بشناسند و مانند بیننده واقعیِ یک فیلم نمی‌خواهند یک سکانس و حتی یک فِرِیم را از دست بدهند.


مشخصات کتاب:

عنوان: کتاب آه
نویسنده: یاسین حجازی
ناشر: جام طهور
تعداد صفحه: 578
قیمت: 15000تومان
نوبت چاپ: ششم

اين كتاب را می‌توان از فروشگاه كتاب آفتاب واقع در مشهد، چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ (با شماره تماس ۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴) تهیه نمود.


پی‌نوشت:

1. این نوشته پیش‌تر در سایت لوح منتشر گردیدخ است.

2. خواندن و تامل در این کتاب را به عنوان یک فریضه، در محرم و صفر توصیه می‌کنم.




برچسب‌ها: ادبیات دینی, زندگی‌نامه نویسی
نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی 
پنجشنبه 25 آبان1391 ساعت 9:17 قبل از ظهر
آرزوهای شیشه‌ای!


** احتمالا تاکنون از نویسنده جاکتابی، یادداشت سینمایی نخوانده‌اید و این مسلما به این معنا نیست که او تا کنون فیلمی ندیده است. بارها اتفاق افتاده که فیلم‌هایی دیده‌ام که شدیدا مرا بر نوشتن وامی‌داشته، چه آن‌هایی که نیاز به بد و بی‌راه‌نویسی داشته و چه آن‌هایی که ستایش‌برانگیز بوده! به هر تقدیر دلیل عمده‌ای که این قلم در قبال هنر سینما سکوت کرده این است که جاکتابی‌نویس باید حرمت سینمایی‌نویس را حفظ کند!

** حالا با این اوصاف اجازه دهید و از یک فیلم ایرانی، ستایشی تقریبا دیرهنگام به جا آوریم. گرچه «این‌جا بدون من» آخرین ساخته بهرام توکلی -کارگردان 36ساله- فیلمی بود که ستایش اهل نظر را در محافل سینمایی برانگیخت اما از بداقبالی، اکرانش مقارن شد با فیلم «جدایی نادر از سیمین» و حواشی آن؛ وگرنه شایسته توجهی بیش‌تر بود. این فیلم آن‌قدر خوش‌ساخت بود تا بتواند توجه بیینده را به نمایش‌نامه‌ای که از آن اقتباس شده بود، جلب کند.
** هنگامی که «باغ وحش شیشه‌ای» اثر «تنسی ویلیامز» را می‌خوانیم؛ اگر فیلم بهرام توکلی را دیده باشیم، از نزدیکی و هم‌جواری این اقتباس با نمایش‌نامه، شاید دچار حیرت شویم. چنان‌که سیر داستان لحظه به لحظه فیلم را برای‌مان تداعی می‌کند. البته کارگردان در بومی‌سازی فیلم و همچنین وفاداریش به اثر، هنرنمایی ویژه‌ای از خود نشان داده که هیچ از ارزش فیلم نمی‌کاهد.


** این نمایش‌نامه فقط چهار نقش دارد. تام وینگ‌فیلد که راوی داستان و پسر خانواده است که مادر و خواهرش را با جزئیات رفتاری‌شان به تصویر می‌کشد. خواهری که دچار کم‌توانی حرکتی است و این در ضمیر شخصیت او یک معصومیت ناشی از عدم اعتماد به نفس ساخته، او احساسات زلالش را سوی کلکسیون مجسمه‌های شیشه‌ایش –که آن‌ها را باغ وحش شیشه‌ای می‌خواند- جاری می‌کند. و مادری که دغدغه آینده فرزندانش –علی‌الخصوص دخترش- را دارد. دغدغه‌ای آزاردهنده برای فرزندانش، به ویژه تام.
داستان این نمایش‌نامه، حکایت آرزومندی‌های خانواده‌ای است که از یک‌سو درگیری شدیدی با معیشت دارند و از سوی دیگر بداقبالی‌های خاص خودشان.
شخصیت چهارم نمایش هم در آخر داستان پیدایش می‌شود که شدت درگیری داستان را برای خواننده افزایش می‌دهد. ترجمه مشهور این اثر متعلق است به «حمید سمندریان» که با مرگش چندی پیش اهالی فرهنگ را اندوهگین ساخت. اما ای کاش ناشر محترم پس از پنج‌بار تجدید چاپ کتاب تجدید نظری درباره ویراستاری اندکی معیوب کتاب خود می‌کرد!


** «...این فکر به مغز اون هجوم آورد که مرد جوونی رو برای لورا دست و پا کنه. قیافه خیالی این جوون، مثل شبح یه هیولای مبهم، تو آپارتمان سایه انداخت. به ندرت شبی می‌گذشت که از این موجود، از این روح، از این امید خانواده ما صحبتی به میون نیاد. اگر هم صحبتی از اون نمی‌شد، فکرش توی چهره پریشان مادرم و چشم‌های هراسان و رفتار معصومانه خواهرم پیدا بود، انگار حکمی بود که دادگاه تقدیر برای محکومیت خانواده وینگ‌فیلد صادر کرده بود...»


مشخصات کتاب:

عنوان: باغ وحش شیشه‌ای
نویسنده: تنسی ویلیامز
مترجم: حمید سمندریان
ناشر: نشر قطره
تعداد صفحه: 106
قیمت: 3500
نوبت چاپ: ششم

اين كتاب را می‌توان از فروشگاه كتاب آفتاب واقع در مشهد، چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ (با شماره تماس ۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴) تهیه نمود.



برچسب‌ها: نمایش‌نامه
نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی 
سه شنبه 2 آبان1391 ساعت 10:56 بعد از ظهر
درست‌خوانی انسان!



** در طول زندگی‌مان چه قدر شاهد بوده‌ایم مربی‌های عجول و تربیت‌های هول‌هولکی و سرسرکی‌شان را! مربی‌هایی را که متربی‌شان را ساده انگاشته‌اند و بی‌آنکه به درک صحیحی از انسان و ویژگی‌ها و شرایطش برسند، دست به تربیت زده‌اند و متوقع بوده‌اند که بلافاصله نتیجه بگیرند. درست چون باغبانی که نداند بذر خود را کی بکارد و چه زمانی آبش دهد و سم‌پاشی‌اش کند و انتظار محصول داشته باشد!


** کتاب «انسان در دو فصل» از مرحوم علی صفایی حائری، کتابی است کم‌حجم و پرمایه. کتابی که مخاطب دغدغه‌مند و باتامل را درگیر خود می‌سازد تا به انسان به عنوان موجودی پیچیده و رشد یافته در محیط‌های متفاوت توجه بیش‌تری داشته باشد.
نویسنده در مقدمه‌ی کتاب اقرار می‌کند به این‌که متن کتاب را – که در حقیقت سخنرانی او در فروردین سال 1360 بوده- تا به حدی خلاصه و موجز نوشته که قدری دچار ابهام و سنگینی شده است و برای این ماجرا دلایلی ذکر می‌کند که شرح خود دارد. اما اگر چنان‌که گفته شد خواننده‌ی محترم با حوصله و صبر و دقت با کتاب روبرو شود و آن را به مطالعه بنشیند؛ نه تنها این ایجاز مزاحم نیست که امکان خلاقیت و دقت و مقایسه‌ی بهتر را فراهم می‌آورد.
لازم به ذکر است که در خوانش آثار مرحوم صفایی حائری بسیار باید توجه داشت که کلمات، بار معنایی ویژه‌ای دارند و نباید به راحتی از آنها عبور نمود. باید به تفاوت معنوی کلمات متشابه دقت کرد تا مفهوم عبارات آشکارتر شود.


** نویسنده زندگی انسان را به دو فصل تقسیم می‌کند و هر فصل را دارای شرایطی متفاوت می‌داند. در فصل اول (انسان پیش از بلوغ) به تعریف محیط‌های تربیتی انسانی که هنوز به بلوغ عقلی نرسیده می‌پردازد و آن را به سه محیط: بسته، متضاد و متحرک تقسیم می‌نماید. سپس به صورت کلی به شرح توضیحِ روش‌های تربیتی، عوامل تربیتی و وسائل تربیتی می‌پردازد.

در فصل دوم کتاب نیز به روش تربیت انسان بالغ می‌پردازد. و سپس حوزه‌های تربیتی او را این‌گونه تقسیم‌بندی می‌نماید: حوزه‌ی شناخت، احساس، عمل و علوم. در ذیل خلاصه‌ی فصل دوم کتاب خدمت‌تان تقدیم می‌شود که فقط می‌تواند برای آشنایی خیلی کلی با فضای کتاب مناسب باشد وگرنه بی‌شک برای فهم آن نیازمند خوانش متاملانه‌ی کتاب است و بس!



** «تربیت بر شناخت و احساس و عمل اثر می‌گذارد و در این تاثیرها به علم هم خط می‌دهد، انگیزه و کیفیت کار و طرح جامع را پایه می‌گذارد و نیازها به تجربه، و تجربه‌ها به صنایع ساده، و صنایع به جمع‌بندی علمی و گسترش علوم لازم در این مبادله‌ی زنده می‌انجامد. و تحمیل تخصص‌ها و سنگینی رشته‌های علمی کنار می‌رود. و امتحان‌ها هم به سوی نشان دادن ابتکار و مهارت روی خواهند آورد.»


مشخصات کتاب:


انتشارات لیله‌القدر /۸۸صفحه / چاپ سوم ۱۳۸۸/ قطع رقعی/ ۱۳۰۰تومان

اين كتاب را می‌توان از فروشگاه كتاب آفتاب واقع در مشهد، چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ با شماره تماس ۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴ تهیه نمود.


پی‌نوشت:

1. خدا را شکر اینترنت و رایانه و... همگی درست شدند و مانده که خودمان درست شویم! دعا کنید برای درست شدن‌مان.

2. این کتاب پیش‌درآمد خوبی است برای خوانش کتاب «مسئولیت و سازندگی» از همین نویسنده که به گمانم ساده‌تر و روان‌تر از این کتاب است.





برچسب‌ها: یادداشت و مقاله
نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی 
دوشنبه 17 مهر1391 ساعت 7:45 بعد از ظهر
سایه روشن زندگی!

** آیا باید شرم داشته باشم از این‌که اعتراف کنم با خواندن یک کتاب داستان -که رمان نوجوان نامیده می‌شود- چقدر اشک ریختم؟!
وقتی محمدجواد ۱۴ساله از این کتاب تعریف کرد و نمره ۴۰ از ۲۰ به آن داد –درحالی‌که چندان هم در نمره دادن دست و دل‌باز نیست!- آن اندازه حس کنجکاوی‌ام برانگیخته شد تا یک کتاب ۲۵۰صفحه‌ای نوجوانانه را بخوانم؛ در حالی‌که حداقل با خواندن یک کتاب همین اندازه‌ای از یک نویسنده کلاسیک یا مدرن، پز بیش‌تری سهم آدم می‌شود! اما مگر کتاب را برای پز و افاده‌اش باید خواند؟!


** رمان «خانه‌ی خودمان» بی‌شک یکی از تاثیرگذارترین کتاب‌های نوجوانانه‌ای بوده که خواندنش در این روزها نصیب نویسنده جاکتابی شده. داستانی که اگرچه احتمالا برای نوجوانان نوشته شده باشد اما مخاطب خود را به جرم کم‌سن و سالی، مورد کم‌توجهی قرار نمی‌دهد. و مانند بسیاری از کتاب‌هایی که شاهدیم از ضعف روایی و داستانی رنج می‌برند -و نویسنده را گمان بر این است که مخاطب نوجوانش چندان ملتفت این شلختگی و بی‌در و پیکری نخواهد شد- نیست. از همین روست که این کتاب به شایستگی برنده مدال طلایی جایزه نیوبری در سال ۲۰۰۵ می‌شود. مدالی که به نوعی مطرح‌ترین جایزه در ادبیات کودک و نوجوان در سطح جهان محسوب می‌شود و حتی مدال نقره‌اش برای نویسنده افتخارآفرین است.

** این کتاب روایتی است کودکانه از دختری ژاپنی‌تبار و ساکن آمریکا به نام کتی از خواهر بزرگ‌ترش لین. و در این کنار البته شرایط زندگی یک خانواده مهاجر و کارگر ساکن آمریکا را نیز می‌بینیم و شرایط اقتصادی ناجوانمردانه‌ای که در برخی کشورهای صنعتی وجود دارد. کتی برخلاف خواهر بزرگ‌ترش تنبل و بازیگوش است اما این‌ها از دوست‌داشتنی بودنش هیچ نمی‌کاهد. او نگاهی اسطوره‌ای و ستایش‌گرانه نسبت به خواهر بزرگ‌ترش دارد و هر دو به شکلی عمیق، سرشار از آرزوها و رفتارهای پاک و مقدسی‌اند که بچه‌هایی با این سن و سال دارند. نگاه کودکانه کتی نسبت به رفتارهای بزرگ‌ترها گاه شکل طنزآمیزی به داستان می‌دهد و این شیرینیِ طنز، آمیخته می‌شود با تلخیِ یک زندگی دشوار. تا جایی که گاه لبخند بر صورت گریان خواننده می‌نشاند و این خود نشانی از توانایی نویسنده برای ارائه یک داستان به واقع معتدل است. نه شیرینی‌های این زندگی انکار ناپذیرند و نه تلخی‌هایش اغراق شده.


** «...عمویم درست دو و نیم سانتی‌متر از پدرم قدبلندتر بود، اما شکم نرمی داشت. سال قبل که با مشت توی شکمش زدیم، این را فهمیدیم. همو دادش به هوا رفت و برای‌مان خط و نشان کشید. پدر و مادر ما را بدون شام به رختخواب فرستادند. آن‌ها معتقد بودند که زدن دیگران بدترین گناه است. دزدی در درجه دوم و دروغ‌گویی در درجه سوم بود. و من هنوز دوازده سالم نشده بود که مرتکب هر سه گناه شدم...»



مشخصات کتاب:


انتشارات افق /۲۵۲صفحه / چاپ سوم ۱۳۸۸/ قطع پالتویی/ ۳۵۰۰تومان

اين كتاب را می‌توان از فروشگاه كتاب آفتاب واقع در مشهد، چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ با شماره تماس ۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴ تهیه نمود.


پی‌نوشت: هنوز رایانه‌ی منزل‌مان ما را سر کار گذاشته و قصد درست شدن ندارد و از همین جهت جاکتابی دیرتر از پیش به‌روز می‌شود. ببخشایید.

در ضمن چنان‌که شاهدید مصداق ضرب‌المثل «موش تو سوراخش نمی‌رفت، جارو به دمش می‌بست» شده‌ایم و در جمله‌ی ذوبلاقین(!) قرار گرفته‌ایم و صفحه‌ای غیر کتابی گشوده‌ایم بر آنان‌که منت می‌نهند و قدم‌رنجه می‌فرمایند. وبلاگ نیم‌پز گونه‌ای شخصی از نوشته‌هایم است، اگر خدا همت دهد تا در آن قرارش دهم.



برچسب‌ها: داستان‌های خارجی, نوجوانان
نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی 
پنجشنبه 13 مهر1391 ساعت 0:21 قبل از ظهر
بالاخره دل به دریا زدیم و وبلاگ دیگرمان را افتتاح کردیم!
توضیح آن‌که این وبلاگ مانند جاکتابی بازانتشار نوشته‌های جریده‌ایم نیست و قالب و قلمش متفاوت خواهد بود انشاالله!
برای ورود به وبلاگ نیم‌پز می‌توانید اینجا کلیک کنید.

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 8 مهر1391 ساعت 11:24 قبل از ظهر
توجه! متن موجود از متن منتشر شده در روزنامه خراسان کامل‌تر است.


بحر در کوزه‌ی فراموشی ما!


** زمانه‌ای شده است که برای توجه و ادای دین به برخی بزرگان و مشاهیر، جز ثبت یک روز در تقویم به عنوان روز بزرگداشت، کار قابل توجه دیگری نمی‌شود. و البته باز هم بد نیست اگر این روزها بهانه‌ای برای توجه بیش‌تر به این اشخاص شود اما گاه این توجه فقط در میان خاصان است و محصور در همایش‌ها و بس! و عموم مردم هم سهم‌شان از شناخت این بزرگان فقط این است که از طریق رسانه‌ها مطلع شوند که فی‌المثل، فلان مسئول در تکریم و ضرورت شناخت بیش‌تر آن بزرگ چنین و چنان افاضه فرموده‌اند و همان جمله‌های همیشگی که می‌توان برای هر کسی بیان کرد.

ما هم چاره‌ای نداریم جز این‌که از همین مناسبت‌ها فرصتی بسازیم و قدری توجه کنیم به شاعر و عارف بزرگ تاریخ ایران «جلال‌الدین محمد بلخی» ملقب به مولانا که روز بزرگداشتش هشتم مهرماه است.
اگر قدری از مثنوی معنوی را پیوسته خوانده باشیم، خیلی آسان متوجه می‌شویم که نوشتن از این کتاب بزرگ و شاعر آن کار هر کسی نیست، چون برای معناگشایی بسیاری از بخش‌ها و ابیات این کتاب شریف، بسیاری از بزرگان تلاش نموده‌اند و شاید همگی تا حدی وامانده باشند. اما بد نیست جسارت کنیم و  هر کدام با اعتراف به آن‌که در سطح سواد خودمان اظهار نظر می‌کنیم در این‌باره به تلاشی شخصی بپردازیم تا این کتاب محصور در میان برخی اساتید نباشد.


** ضرورت و فواید مثنوی‌خوانی

ساده‌ترین فایده‌ای که می‌توان برای مثنوی‌خوانی برشمرد آشنایی و مواجهه  با واژگان فراموش شده تاریخ ادبیات‌مان است تا جایی که گاهی نیاز پیدا می‌کنیم تا معانی آن‌ها را بفهمیم و در نتیجه دایره واژگان‌مان گسترده‌تر و توانایی‌مان برای نوشتن و سخن گفتن بیش‌تر می‌شود. گو این‌که پیچیدگی‌های روایی و داستانی این کتاب و همچنین شخصیت‌پردازی‌های ظریف داستان‌ها بسیار خارق‌العاده و منحصر به فرد است و این خود درک و توانایی‌مان را برای زیباتر بیان کردن مفاهیمی که در نظرمان است، افزایش می‌دهد.
از دیگر سو چنان که پیداست، این روزها باب شده بیگانگان تمامی سرمایه‌های اقتصادی، تاریخی، فرهنگی، جغرافیایی و... ملت‌مان را به نام خود کنند و ما هر دم باید نگران از دست رفتن چیزی باشیم که گاه از دست رفتن‌اش نه به معنای از کف دادن یک کتاب، بل در حکم از دست دادن یک گنجینه عظیم ادبی و تاریخی است، و اتفاقی جبران ناشدنی؛ چنان که این سال‌ها کشور عزیز همسایه‌مان، نیز تلاش قابل توجهی داشته تا این شاعر پارسی‌زبان را به مالکیت فرهنگی خویش درآورد، گو این‌که مهم‌ترین و ساده‌ترین گواه ما در برابر این ادعا، همین کتاب مثنوی معنوی است که عموما به زبان پارسی و اندکی نیز به زبان عربی است و نه ترکی! با این حال باید به تلخی اعتراف نمود که این حس مالکیت تنها با اثبات جغرافیایی محل تولد مولانا – که بی‌تردید همانا خراسان بزرگ بوده- صورت نمی‌پذیرد، بلکه این مالکیت، زمانی معنای واقعی خود را پیدا می‌کند که ما با آثار این بزرگان مانوس باشیم و تعلق خاطر داشته باشیم به آن‌ها؛ چونان‌که مادر بودن بیش و پیش از آن‌که به اطلاعات شناسنامه‌ای وابسته باشد به احساس مادری است.

** چگونه مثنوی‌خوانی کنیم؟

البته باید تا حدودی حق داد به نوجوان و جوانی که نمی‌تواند با این کتاب مانوس شود یا حتی آن را درست بخواند. بنابراین این‌جا قصد داریم جای آن‌که مخاطب‌مان را سرزنش کنیم، راه چاره‌ای پیش رویش قرار دهیم تا توجیهی برای این وضعیت نداشته باشد. شاید عمده‌ترین دافعه کتاب مثنوی معنوی برای مخاطبی که چندان با ادبیات کهن آشنا نیست واژگانی است که دیری است از ادبیات ما بیرون رفته‌اند و فهم معنای آن‌ها و حتی شکل بیان‌شان برای کسانی که آشنایی نسبی خوبی با ادبیات کهن دارند، دشوار است؛ با این وجود مگر لغت‌نامه‌ها را از ما گرفته‌اند؟! حکایت ما شبیه به کسی است که گنجی گران‌بها در صندوقی قفل شده دارد اما حوصله پیدا کردن کلید و گشدون قفل را ندارد! بنابراین پیشنهاد می‌کنیم حتما یک لغت‌نامه مناسب در منزل داشته باشید تا هیچ‌گاه بی‌کلید نمانید. اگر لغت‌نامه خوب و مختصری را هم بخواهید برای‌تان معرفی کنیم، «لغت‌نامه دوجلدی دهخدا» قابل پیشنهادترین است.
اما دلیل عمده دیگر مثنوی‌نخوانی مخاطب شعرخوان این باشد که مثنوی معنوی پر از جست و خیز داستانی و بیانی است. یعنی مولانا در میان حکایت‌ها و داستان‌هایی که به روایت‌شان می‌پردازد، به نحو بازیگوشانه‌ای پرانتز باز می‌کند و به حکایت دیگری می‌پردازد و یا به اندک بهانه‌ای نکته‌ای عرفانی-اخلاقی بیان می‌کند، تا جایی که گاه اصل داستان به فراموشی می‌رود و خواننده چونان تخته‌پاره‌ای در دریای پرتلاطم و جوشان مولانا به این‌سو و آن‌سو کشیده می‌شود. این تلاطم گاه خود مولانا را به بدان نقطه می‌کشاند تا خویش بر خود تلنگر زند و از این همه این سو و آن سو کشاندن مخاطب حذر کند و با عبارتی چون «این سخن پایان ندارد بازگرد...» ذهن مخاطب‌اش را به خط اصلی داستان بازگرداند.
بی‌شک خواندن مثنوی معنوی به صورت جمعی لذتی دیگر و بهره‌ای بیش‌تر می‌دهد. با تاسف باید اعلام داشت که سنت گوش فرا سپردن به این حکایت‌ها و حکمت‌ها و طنین این اشعار، دیری است به فراموشی سپرده شده و انتقال سینه به سینه‌ای که پیش‌ترها توسط بزرگ‌ترها به فرزندان صورت می‌گرفت دچار توقف شده است و اگر چنین ادامه یابد دیگر نمی‌توان از نسل‌های بعدی توقع بیش‌تری داشت! و آن زمانی است که باید برای از دست دادن هویت فرهنگی و زبانی لب گزید و آه‌های حسرت‌آلود کشید. نویسنده عذرخواهی می‌کند از این بابت که باید هر دم به تلویزیون عنایت داشته باشد و این رسانه فراگیرِ پراثر را در این میانه بی‌تقصیر نداند، و از طرفی با شرم‌ساری باید اعتراف کرد که اگر خدای ناکرده در میان این همه شبکه‌های رنگارنگ تلویزیونی، برنامه‌ای حتی خوب با موضوع شعرخوانی وجود داشته باشد، چشم و گوش بسیاری، دیدن یک مسابقه بی‌فایده تلفنی یا مسابقات دست چندم فوتبال را به آن ترجیح می‌دهد. صاحب قلم خواهش دارد که خانواده‌ها و جوانان این لذت با هم‌نشینی را برای یک بار هم که شده تجربه کنند پیش از آن‌که دیر شود و فراموش‌مان شود که با هم نشستن -علی‌الخصوص میان اعضای خانواده- چه برکتی می‌تواند داشته باشد. اما اگر به راستی کسی در اطراف خود نمی‌شناسید تا با او مثنوی‌خوانی را تجربه کنید، در برخی سایت‌ها فایل‌های صوتی دکلمه کتاب مثنوی معنوی را پیدا خواهید نمود. تا بدین وسیله لااقل تکنولوژی هم به این ثروت فراموش شده ادای دینی کرده باشد.


** چگونه مثنوی را بهتر بفهمیم؟!

برای فهم بهتر کتاب شریف مثنوی معنوی، می‌توان از کتبی که به شرح آن پرداخته‌اند، استفاده کرد. شرح مثنوی استاد کریم زمانی، یا استاد بدیع‌الزمان فروزانفر و همچنین مرحوم علامه محمدتقی جعفری، بنا به فراخور حال قابل استفاده‌اند. اما هیچ‌گاه با مراجعه یک‌باره به این کتب خود را از لذت کشف معانی آن محروم نسازید. باید توجه داشته باشیم که این اثر را باید همراه تعمق و هم‌دلی مورد توجه قرار داد از آن‌رو که مثنوی بیش‌تر با دل و جان خواننده سر و کار دارد تا با عقل و ادراک او و از همین‌روست که او می‌گوید: «محرم این هوش جز بی‌هوش نیست...».
از سویی باید توجه کرد که آشنایی با زندگی مولانا و شرایط زندگی او تاثیر به سزایی در فهم کتاب او خواهند داشت. گو این‌که معمولا شرح حال‌ها و زندگی‌نامه‌هایی که برای وی نوشته‌اند خالی از غلو و بزرگ‌نمایی و نگاه مریدانه به زندگی وی نیست! چونان شرح حال همه بزرگان و عرفا که دست‌مایه آرمان‌خواهی و کمال‌طلبی انسانی است.

** تفاوت و شباهت‌های مثنوی معنوی با دیگر آثار کلاسیک


اگر بخواهیم این کتاب را با دیگر آثار کلاسیک مقایسه کنیم، می‌توان اعلام کرد که از لحاظ کمی نزدیک دو برابر «کمدی الهی» دانته و یا به اندازه مجموع دو منظومه «ایلیاد» و «اودیسه» یونانی است. اما از لحاظ کیفی، چنان اوج و عظمت روحانی و بی‌نظیری را ارائه می‌کند که در تمام قله‌های بزرگ شعر انسانی جلوه و شکوه دسترس ناپذیر و خیره کننده دارد. این شاهکار عظیم عرفان ایران تقریبا نیم‌قرن قبل از کمدی الهی دانته به وجود آمد. با این‌همه هنگام ولادت آن، شعر عرفانی ایران نزدیک چهار قرن سابقه را از پس پشت خود داشت. خود شاعر در تمام این میراث عظیم گذشته، مخصوصا به آثار سنائی و عطار علاقه خاص نشان می‌داد. تاثیر مولانا از عطار تا حدی است که حداقل سی و پنج فقره از حکایات و یا مطالب مثنوی از آثار عطار ماخوذ است(۱).


** دانستنی‌هایی درباره زندگی مولانا و کتاب او:


* خوب است بدانیم که بسیاری از ضرب‌المثل‌های متداول از کتاب مثنوی معنوی برگرفته شده است، مانند: «با توکل زانوی اشتر ببند!» که در حکایت شیر و نخچیران آمده است.


* جلال‌الدین محمد در طول زندگی‌اش مسافت بسیاری را همراه با پدرش پیموده، از بلخ تا بغداد، و از بغداد تا روم، شاید نزدیک به ۴۰۰۰کیلومتر، آن هم بدون وسایل نقلیه امروزی!


* داستان‌ها و حکایت‌هایی که در مثنوی به آن‌ها اشاره شده‌اند لزوما واقعیت خارجی نداشته‌اند و مولانا گاه بنا به فراخور حال و سخنی که قصد بیانش را داشته، حکایاتی تاریخی را نقل می‌کند که حداقل سندی معتبر برای آن‌ها موجود نیست. فی‌المثل برخی داستان‌های انبیاء الهی و حتی برخی وقایع که به پیامبر خاتم(ص) و اصحاب و تابعین آن حضرت نسبت داده شده است.


* مثنوی به قلم مولانا نبوده است و او تنها برای شاگردش –«حسام‌الدین» که ما این کتاب را به همت او داریم- یکسره و پی‌درپی می‌خوانده و او می‌نوشته است. این کتاب نزدیک به ۲۵۰۰۰ بیت دارد و شامل ۶ دفتر است.


* مولانا جدا از تاثیری که از سنائی و عطار داشته، از شاگردی پدرش «بهاءولد» و همچنین شمس تبریزی تاثیر فراوان گرفته است.



** بریده‌ای از مثنوی معنوی:

ای عجب آن عهد و آن سوگند کو؟

وعده‌های آن لب چون قند کو؟
گر فراق بنده از بد بندگی است
چون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟
ای بدی که تو کُنی در خشم و جنگ
با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ!
ای جفای تو ز دولت خوب‌تر
و انتقام تو ز جان محبوب‌تر
نار تو اینست نورت چون بود؟
ماتم این تا خود که سورت چون بود؟
از حلاوت‌ها که دارد جور تو
وز لطافت کس نیابد غور تو
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جور را کمتر کند!
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد!


(۱)- نقل مضمون از استاد عبدالحسین زرین‌کوب



برچسب‌ها: شعر
نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی