تبليغاتX
جاکتابی
سه شنبه 4 بهمن1390 ساعت 5:2 بعد از ظهر

پیش‌نوشت: پیش‌تر در همین ستون جاکتابی ابن مشغله مرحوم نادر ابراهیمی را معرفی کرده‌ام و خدا می‌داند که پس از خواندن این کتاب و کتاب ابوالمشاغل او، هرکه از من راهنمایی خواسته تا کتابی جذاب و خوب به او معرفی کنم، نظرم اول بسوی این دو کتاب حکیمانه بوده است. امیدوارم که حتما بخوانید و لذت ببرید.

پیکار با پیکره‌ی زندگی


*قبل از هر سخن اجازه می‌خواهم این‌بار کمی راحت‌تر در جاکتابی بنویسم. کمی دورتر از شخصیت نویسنده‌ای که هربار سعی می‌کند با معرفی یک کتابِ خوب عادت خوب مطالعه کردن را در میان دیگر عادت‌های‌مان قرار دهد. حقیقت آن است که هرکتابی به هر کسی قابل پیشنهاد نیست و این دلایل واضحی دارد که از ذکر آن‌ها چشم‌پوشی می‌کنم. اما برخی کتاب‌ها تقریبا از این قاعده مستثنایند. این کتاب‌ها قاعدتا از سرریز شدنِ احساس جوشان یک نویسنده پخته شکل گرفته‌اند و از لحاظ تعداد، حتی در میان کتب مشهور، کم‌پیداترند. متقابلا خالقان این آثار هم، مرواریدی را می‌مانند که از میان یک صدف در اعماق یک اقیانوس و در فشار شدید آب‌ها دیگر قابل قیمت‌گذاری نیستند .

 

*«ابوالمشاغل» از همان کتاب‌هایی است که می‌توان به هرکسی توصیه نمود. یعنی هرکسی که برای اخلاق و انسانیت ارزشی قائل است. و زنده‌یاد «نادر ابراهیمی» هم بی‌شک از آن نویسنده‌هاست که شناخت او انگیزه‌بخش است برای کسانی که دوست دارند اهل اندیشه و جهاد باشند. ابراهیمی به واقع از معدود کسانی است که خیلی دوست داشته‌ام او را از نزدیک می‌دیدم و با او دوست می‌شدم و با او ساعت‌ها سخن می‌گفتم و از او چیزها یاد می‌گرفتم. او را ندیده‌ام اما گمان قوی دارم که او جزء معدود کسانی است که –هم‌چنان که در «ابوالمشاغل»اش نوشته- از دوستانی که عقاید او را تقلید کنند و یا بخواهند عقاید خود را به او تحمیل کنند بیزار است. مسلما گزینه دوم را کسی نمی‌پسندد اما معمولا گزینه اول خیلی خوش‌آیند است برای بعضی‌ها که به جای دوست، دلقک طلب می‌کنند! احساس ابراهیمی در دوکتابش یعنی ابن‌مشغله و ابولمشاغل از صداقتی نایاب در مواجهه با خودش و دیگران برخوردار است. در نوشته‌های او طعم تلخ و مشمئز کننده تظاهر و ریا، ذائقه ذهن و عقل را نمی‌آزارد. و چندان که بخواهی از نوشته‌های او تعریف کنی و از این‌که چه چیزی در نوشته‌های او تو را این‌گونه مجذوب کرده است بنویسی، احساس ناتوانی و عجز را در خود احساس می‌کنی.

ابوالمشاغل


*ابن‌مشغله که سرگذشت پُرحادثه کاریِ نویسنده است و حکایت نپذیرفتن‌های او و تن ندادن‌های او و زیربار نرفتن‌های او، پس از سیزده سال در کتاب ابولمشاغل ادامه می‌یابد؛ پس از آن‌که به قول نویسنده لحظه‌ای می‌رفت تا باور کند که: «کشتی، به گل نشسته؛ گُل، به میوه نشسته؛ روح به عُزلت؛ و بعد از آن دیگر زندگی آرامشی خواهد یافت –نه در درون، بل به چشم. درون، همیشه آشفته، جوشان و خروشان بوده است و خواهد بود...» اما می‌بینیم آدمی که در خونش صفتی به نامِ زیرِ بار نرفتن وجود دارد، نمی‌تواند که سازگار شود با کسانی که او را سازگار می‌خواهند. من فکر می‌کنم حق نادر ابراهیمی خیلی بیش از این‌ها بوده است برای شهرت یافتن؛ اما به گمانم همین رفتار او باعث شده تا او را هنوز خیلی‌ها نشناسند.

پی‌نوشت: جای‌تان خالی، این معرفی را در عمارت ائل گلی تبریز که در میان یک دریاجه‌ی زیبا بنا نهاده شده با شرایطی سرد نوشتم. امیدوارم که سردی هوا و شور و نشاط نگارنده در آن زمان، خللی در نگارش آن ایجاد نکرده باشد!

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی 
دوشنبه 19 دی1390 ساعت 9:19 بعد از ظهر
دوشنبه نحس!

* بگذارید پیش از هرچیز اعتراف کنم که خواندن هیچ رمانی و داستانی برایم به سختی خواندن داستان‌های روسی و اسپانیایی  نیست! البته فرانسوی‌ها هم کم اذیت نمی‌کنند، چرا؟! چون یکی نیست به پدران و مادران محترم ایشان بگوید که این‌ها چه نامی است که روی فرزندان‌شان می‌گذارند؟! البته فکر نکیند که جاهای دیگر اسم‌هاشان درست و درمان است، نه!! اما یا ایشان سهم‌شان در ادبیات جهان چندان نیست یا ترجمه نشده‌اند و یا اسم‌هاشان را بیش‌تر شنیده‌ایم و به آن عادت کرده‌ایم.


* اما مگر می‌شود کتاب نویسنده‌ای چون «گابریل گارسیا مارکز» را نخواند؟! ولو این‌که در یک کتاب 130صفحه‌ایِ قطع جیبی، نام حداقل صدنفر از اهالی یک ده را بنویسد. نام مارکز برای اهل کتاب نام ناآشنایی نیست. همه او را با مشهورترین اثرش یعنی کتاب صدسال تنهایی می‌شناسند تا جایی که نام دیگر آثار این نویسنده کلمبیایی تحت‌الشعاع این کتاب قرار گرفته.


* «گزارش یک مرگ» چندان که از نامش پیداست گزارش یک مرگ است! یا به عبارتی، گزارش قتل جوانی سرمایه‌دار و دورگه به نام سانتیاگو ناصر. اما نکته این است که این کتاب نه یک کتاب پلیسی و کارگاهی به حساب می‌آید و نه حتی روند داستان به گونه‌ای است که بخواهد کنج‌کاوی مخاطب را درمورد چگونگی وقوع قتل برانگیزد، چراکه تقریبا روایت داستان روندی معکوس دارد و در همان آغاز تقریبا ما متوجه می‌شویم که چه اتفاقی رخ داده؛ اما در عین حال مارکز با رفت و برگشتی متناوب بین گذشته و حال، و روایت ظریق و دقیق ماجرا از زبان اهالی دهکده، ما را دچار حیرتی عمیق و در عین حال باورپذیر می‌کند؛ چراکه طی داستان ما متوجه می‌شویم که گویا هرگز مرگ این‌چنین خود را از پیش اعلام نکرده بود. نکته قابل بیان این است که تمامی اشخاص و حتی اشیاء در این داستان نقشی فوق‌العاده مهم و غیرقابل حذف دارند و این نقش‌ها هرکدام پس از نزدیک شدن به پایان داستان اهمیت خود را ابراز می‌کنند. بی‌شک خوانش دوباره داستان هنرمندی نویسنده را بیش‌تر نشان خواهد داد.


* «سانتیاگو ناصر، روزی که قرار بود کشته شود، ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد تا به استقبال کشتی اسقف برود. خواب دیده بود که از جنگلی از درختان عظیم انجیر می‌گذشت که باران ریزی بر آن می‌بارید. این رویا لحظه‌ای خوشحالش کرد و وقتی بیدار شد حس کرد پوشیده از فضله پرندگان جنگل است. پلاسیدا لینرو، مادر سانتیاگو ناصر، بیست و هفت سال بعد که داشت جزئیات دقیق آن دوشنبه شوم را برایم تعریف می‌کرد، گفت: او همیشه خواب درخت‌ها را می‌دید... یک هفته پیش از آن خواب دیده بود توی هواپیمایی از کاغذ قلعی، از میان درختان بادام می‌گذرد، اما به شاخه‌ها گیر نمی‌کند.»

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی 
چهارشنبه 30 آذر1390 ساعت 6:10 بعد از ظهر

آه و نگاه

*حریرِ نور غریبش، بر این رواق می‌افتد
اگرچه ماه شبی در محاق می‌افتد
تو بایدی و یقینی، نه اتفاقی و شاید
تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می‌افتد
تو «ماه»ی و شده فواره برکه‌ای به هوایت
بگو نمی‌رسد؛ آیا از اشتیاق می‌افتد؟
به روی طاقچه، گلدان تازه می‌نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه اتاق می‌افتد
...بهار می‌رسد اما، چه فرق می‌کند آیا
برای شاخه خشکی که در اجاق می‌افتد؟

*در جاکتابی پیشین در معرفی کتاب «پری‌شدگان» خدمت‌تان عرض شد که نام هر سروده‌ای را نمی‌توان شعر گذاشت، چراکه حتی اگر سراینده به وزن و قافیه هم پای‌بند باشد باز دلیلی بر شعر بودن سروده‌هایش نیست؛ حداقل چیزی که باعث می‌شود نام یک سروده را شعر گذاشت نگاه کاشفانه و عادت‌گریز شاعر است و از قضا این نکته مهم‌ترین شاخصه شعر است که کمتر مورد توجه شاعران امروز ماست.
* سروده‌ای که از نظرتان گذشت، شعری بود از «محمدمهدی سیار» که در دفتر «حق‌السکوت»اش منتشر شده. اگرچه هم‌اکنون شعر «سیار» خاطرخواهان قابل توجهی دارد اما از نظر نویسنده این متن، ظرفیت شعری او خیلی بیشتر از شهرت اوست و این شاید به خاطر کم‌حاشیه بودن او باشد و سکوت محجوبانه او.
این روزها کمتر دفتر شعری را می‌توان دید که خوانش آن یکسره وجدانگیز باشد، اما حق‌السکوتِ سیار را می‌توان اسثنا دانست.
«محمدمهدی سیار شاعری است خلاق و مضمون‌آفرین. به گمان من دستگیره‌ای که این شاعر برای فراتر رفتن از آنچه هست دارد، همین است. او در جوانب مختلف کلمه‌ها و اشیاء پیرامون خیره می‌شود و روابطی تازه میان‌شان می‌یابد...کمتر شعری از سیار را می‌توان یافت که خالی از هنرمندی‌های خاص بیانی و تصویری باشد...» این گفته محمدکاظم کاظمی است در کتاب «رصد صبح» در نقد و بررسی شعر سیار.

در شعر سیار این کلمه‌گزینی او نیست که ما را دچار وجد کند و به طرب واداردمان، دقیقا این نگاه شاعرانه اوست که ما را از این همه تکرار نجات می‌دهد و از ما می‌خواهد به هر اتفاقی با یک نگاه تازه و به دور از تکرار بنگریم.

سیار در انتخاب مضامین تنوع‌طلب است و در شعرهایش، هم به نقد فضای جامعه می‌پردازد و هم گاه عاشقی پیشه می‌کند و گاهی هم عشق او در ظرفی بزرگ‌تر رخ می‌نماید و به سرایش اشعار دینی می‌پردازد.

در عین حال طنزپردازی او و طنز پنهانی که در شعر اوست، سروده‌هایش را جذاب‌تر می‌کند. او در انتخاب شکل بیانی و ریتم و قالب هم تونع‌طلب است. این چند بیت را با هم بخوانیم:


ناز-با لحن زیر و بم داری-
باز گفتی که دوستم داری
از سر سادگی ندانستم
سر جور و سر ستم داری
تو هم آری دل مرا بشکن
مگر از دیگران چه کم داری؟
تو بیا و سر از تنم بردار
بیش از این حق به گردنم داری!
من سراسیمه می‌شوم، تو بخند
تا تو داری مرا چه غم داری؟
راستی چیز حیرت‌انگیزی است
این دل آدمی... تو هم داری؟!

و

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود

این حرف‌های مرثیه‌خوانان دروغ بود

ای کاش این روایت پر غم سند نداشت!

بر نیزه‌ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز

مانند گرگ قصه‌ی کنعان دروغ بود

***

حیف از شکوفه‌ها و دریغ از بهار، کاش

بر جان باغ، داغ زمستان دروغ بود


پی‌نوشت 1: شعر آخر را در وبلاگ اضافه کردم و در جیم چاپ نشد!

پی‌نوشت 2: هیچ‌کدام از این شعرها به گمانم جزء اشعار ویژه‌ی این کتاب محسوب نمی‌شوند اما هر کدام به دلیلی در این صفحه جای گرفته‌اند، پس آنانکه که این کتاب را خوانده‌اند بر سلیقه‌ی من خرده نگیرند.

لینک معرفی کتاب در سایت روزنامه خراسان

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی 
شنبه 5 آذر1390 ساعت 9:18 بعد از ظهر

* گفته‌اند و می‌گویند که بهترین ابزار برای شناخت اندازه آدم‌ها این است که ببینی آ‌نها به چه چیزهایی بیش‌تر وابستگی دارند. موضوع پیچیده‌ای هم نیست که نیازی به شرح و بیان داشته باشد. مثلا اگر از طفلی شیشه شیرش را بگیری و او گریه کند، حق دارد و از کودکی عروسکش را! اما جالب است وقتی که دقت کنی، می‌بینی برخی هنوز به آن چیزهایی ابراز وابستگی می‌کنند که در ایام کودکی دغدغه‌شان بوده! بیایید به عنوان یک سرگرمی مفید مدتی آدم‌ها را نه با سن و سال‌شان و نه با تحصیلات‌شان، بلکه با همین علاقه‌هاشان و وابستگی‌هاشان اندازه‌گیری کنید؛ نتیجه فوق‌العاده جذاب و قابل توجه است.


* چندی پیش در کتابفروشی مشغول رتق و فتق امور بودم که آقایی میا‌ن‌سال تشریف آوردند که چهره‌شان قدری برایم آشنا بود. قدری که با هم صحبت کردیم به خاطر آوردم که ایشان را چندسال پیش هم در همین‌جا زیارت کرده بودم. از هر دری سخنی رفت و سر صحبت به اینجا کشید که جوانان امروز چگونه‌اند. باری شروع کرد به درد دل گفتن که پسرش چند روز دیگر مجلس دامادیش است و خرجی اساسی روی دست پدر محترم گذاشته که نگو و نپرس! نه من حافظه‌اش را دارم و نه جایی برای شرح هزینه‌های آقازاده‌ی ایشان وجود دارد اما همین‌قدر بگویم که هزینه هر نفر از مهمانان ایشان چیزی حدود 200هزار تومانی می‌شد. باور بفرمایید همین الانه که این را می‌نویسم مو به تنم راست شده و باورم نمی‌شود اما عین حقیقت است. حالا شما غصه پدر آقازاده محترم را خیلی نخورید، لابد داشته! اما بخش جالب داستان این است که ایشان همین‌طور گه درد دل می‌کرد و ما هم دود از سرمان بلند می‌شد، کتاب بر می‌داشت و ورق می‌زد و قیمت کتاب‌ها را که نگاه می‌کرد، هی زمزمه می‌کرد که قیمت کتاب‌ها چقدر گران شده است! تا این‌که رسما شکایت کرد که: «آقا! بی‌خود نیست که مردم کتاب نمی‌خرند!» من که رسما عقل از سرم پرید! مانده بودم، هاج و واج که چه جوابی بدهم! دم خروس را باور کنم یا... بعد پرسیدم که آخرین بار کی به کتابفروشی تشریف‌فرما شده‌اند؟ این‌گونه که به نظر می‌رسید از همان چند سال پیش دیگر آقازاده‌شان اجازه ورود به کتاب‌فروشی را به ایشان نداده بودند!

* حالا از این خاطره چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟ نتیجه می‌گیریم که آقا یا آغا! اگر بچه برای‌تان پولی برای خرید کتاب نمی‌گذارد، حداقل تفریحی و بدون قصد خرید به کتابفروشی‌ها سری بزنید تا همان‌گونه که از سیر گرانی مرغ و تخم مرغ باخبر می‌شوید از گرانی این زبان‌بسته هم مطلع گردید!

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: خاطرات یک کتاب‌فروش 
جمعه 27 آبان1390 ساعت 10:10 بعد از ظهر
«چرا تا این اندازه عادت به مطالعه و کتاب‌خوانی در میان ما کم‌رونق است؟» این جمله و این پرسش تا به حدی نخ‌نما و تکراری شده که نویسنده را مجبور به گریز از پرداختن به این موضوع می‌کند! این جمله‌ای را که میان این گیومه قرار گرفته، آن‌قدر این طرف و آن طرف جار زده‌اند، و حتی خود تلویزیون که خود شاید از مسببان اصلی کتاب‌نخوانی در جامه ما باشد، شاید آن‌قدر در همین ایام این را در گوش ما خوانده باشد که مفهوم اصلی و دغدغه‌ای که باعث پرسش می‌شود را شکل مضحکی بخشیده! چرا؟ چون به حقیقت، این پرسش به همین اندازه‌ی نازلی که در رسانه‌های ما مطرح می‌شود به عنوان دغدغه در ذهن و روح پرسش کننده جای ندارد؛ و احتمالا به آن، جز در همین ایام هفته کتاب یا نمایشگاه کتاب، نمی‌اندیشد. گاهی برای بی‌توجه کردن انسان نسبت به یک مسئله هیچ روشی بهتر از این نیست که مدام آن موضوع را -به شکلی بی‌روح و بدون آن‌که عمقی نسبت به آن مسئله ایجاد کنی- در گوش مخاطب تکرار کنی.

به همین دلیل بهترین روش برای آن‌که کتاب به حاشیه برود و شکل مسخره‌ای به خود بگیرد این است که دقیقا و فقط ایام هفته کتاب و نمایشگاه کتاب، از یک شخصی که کتابی به دست گرفته و یا در کتاب‌خانه مشغول به مطالعه است پرسش کنی که: «شما چرا کتاب می‌خوانید؟» و یا «چرا کتاب بهترین دوست است؟» با پرسشی چنین کلی و تکراری چگونه پاسخی را می‌توان تصور نمود؟ بیم آن می‌رود که زمانی صحبت کردن از کتاب و کتاب‌خوانی نه تنها مضحک، بلکه مبتذل شود؛ تا به جایی که صحبت کردن پیرامون آن سرخیِ شرم به گونه‌های گوینده و نویسنده بدواند!



اما به واقع آیا کتاب چیز مفیدی است؟ آیا تا کنون مواجه نشده‌اید با پیرمردان و پیرزنانی روستایی، که علی رغم نداشتن سواد ظاهری بسیار فهمیده و پخته می‌نمایند؟ اجازه دهید اعتراف کنم که بسیاری چیزها آموخته‌ام از آنان که چند سالی را بیش در مدرسه و مکتب نبوده‌اند! پس آیا این شعار که کتاب بخوانیم را باید به کناری نهاد و پیِ بی‌سوادی رفت؟

پاسخ به این پرسش چندان که می‌اندیشید ساده نیست! اگر پاسخ مثبت باشد، پس این همه توصیه بزرگان، به مطالعه و کتاب و کتاب‌خوانی از چیست؟ و اگر منفی باشد، مگر مواجه نشده‌اید با کسانی که بسیار کتاب خوانده‌اند و این مطالعه برای ایشان جز بادی در غبغب، چیزی به ارمغان نیاورده؟ بنابراین پاسخ چیست؟


امروز، شاهد آنیم که مردم به واسطه‌ی برخورداری از رسانه‌هایی یکسان، از سطح اطلاعاتی تقریبا یکسان برخوردارند. امروزه کافی است وارد شبکه اینترنت شوی و میان www و  org نام یک سایت مانند Wikipedia را درج کنی و هر آنچه دانشمندان قدیم به دنبال آن می‌گشتند را در آن به صورت چکیده و مختصر بیابی. اما آن چه امروز در کتاب‌ها و یا جایی دیگر به دنبال آنیم «دانش» نیست «حکمت» است. امروز به دنبال حکیم می‌گردیم. به دنبال کسی که میان این همه دانستنی به ما بگوید چه بیاموزیم و با آن چه کنیم؟!


شاید امروز بزرگترین خیانتی که رسانه‌هایی از قبیل اینترنت و تلوزیون و ماهواره به ما کرده‌اند این است که ما را بی‌سبب و بی‌آنکه بخواهیم پر کرده‌اند و ما را دچار سیری کاذبی نموده‌اند که دست و دل‌مان به چیزی نمی‌رود و احساس نیاز به مطالعه را از ما گرفته‌اند بی‌آنکه نیاز ما به مطالعه مرتفع شده باشد؛ درست مانند پفک!
چه باید کرد؟

این پرسش هم همیشه پس از این گونه درد دل کردن‌ها و به قول برخی نق و غر زدن‌ها مطرح می‌گردد. به نظر می‌رسد اصل توجه به آن چه که پیش از این خدمت‌تان عرض شد می‌تواند حکم چراغ قرمز چشمک‌زنی را داشته باشد که راننده را امر به مکث می‌کند (ولو آن‌که هیچ راننده‌ای گوشش بدهکار آن نباشد). اصل این درنگ می‌تواند آغازی باشد بر این‌که تا چه اندازه می‌توان از کتاب فاصله گرفت و تا چه اندازه می‌توان همچون حباب در دریای کم‌عمق و بی‌کران رسانه‌هایی از قبیل ایترنت و تلویزیون شناور ماند؟


اگر اهل مطالعه و کتاب نیستید، مدتی با یک دوست اهل مطالعه و حکمت، هم‌نشین شوید و بگذارید او به شما کتاب‌هایی را معرفی کند و پس از آن به مرور آن کتاب‌ها به شما حکم خواهند کرد که چه بکنید و چه بخوانید و تا چه اندازه پای اینترنت و تلویزیون بنشینید. اما همواره در نظر داشته باشید نسبت به آن چه می‌خوانید و می‌شنوید منفعل نباشید و همیشه با عمیق شدن در کتاب‌ها و آن‌چه می‌بینید و نقادیِ آن‌ها حالتی فعال و هوشیار داشته باشید!


*پی‌نوشت: تیتر انتخابی بود از کتابی با همین نام از «هانس‌ماگنوس انسنس‌برگر» که به زودی معرفی‌اش خواهم کرد.

**در ضمن هم‌اکنون در نمایشگاه کتاب مشهد منتظر حضورتان هستیم. سالن فردوسی غرفه 189 تا 192. غرفه‌های سپیده باوران و سوره مهر.

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: پراکنده‌ها 
پنجشنبه 21 مهر1390 ساعت 9:5 بعد از ظهر
دست‌های خالی ماهی‌گیر

همین چند شماره پیش بود که پای خیسِ دریا به جاکتابی باز شد(!) در معرفی «سرگذشت یک غریق»، اثر مارکز. این بارهم برآنیم تا سرگذشتی دیگر را  بازگو کنیم، اما...نه یک غریق بخت‌برگشته، بل یک ماهی‌گیر پیر و از قضا این یکی هم بخت‌برگشته...آن یکی داستانِ دست و پنجه نرم کردن با زندگی بود برای بودن یا نبودن و این یکی ترجمان حقیقی زندگی.
نام «ارنست همینگوی» را لابد شنیده‌اید؟ نویسنده آمریکاییِ آثاری چون «مردان بدون زنان»، «داشتن و نداشتن»، «در زمان ما» و مشهورترین اثر و به زعم منتقدین هنرمندانه‌ترین آن‌ها، «پیرمرد و دریا». داستانِ ماهی‌گیرِ پیری به نام «سانتیاگو» که خودِ همینگوی این روایت صمیمی و صادقانه‌اش را «عصاره همه زندگی و هنر خود» می‌داند.
بسیاری از منتقدان از آثار همینگوی تفسیرات فلسفی ارائه داده‌اند و هر کدام از عناصر داستان او را، استعاره از چیزی یا کسی دانسته‌اند؛ اما نثر همینگوی فراتر از این تحلیل‌‌های فلسفه‌محور، نوشته‌ای ساده، موجز، صریح و در عین حال عمیق است. روایتی بی‌پیرایه‌ است از  زندگی.
داستان در سه فضا اتفاق می‌افتد: خشکی، دریا، خشکی... داستان، تقابل و تفاهم دو نسل را به تصویر می‌کشد. تقابل پیرمرد و سایر جوان‌های شهرش و تفاهم مهرآمیز پیرمرد. و جوانی که زمانی شاگرد او بوده و امروز پرستار دردها و همدم تنهایی او؛ شاید تنها کسی که از درون پیرمرد آگاه است و او را به چشم یک ماهی‌گیر قدرت‌مند و ماهر می‌نگرد و یک انسان شجاع و قابل احترام.
پیرمرد در یک جدال هشتاد و چهار روزه، متهم است که به علت بختِ بد، دست خالی از دریا بازمی‌گردد، و پدر و مادر جوانکِ شاگرد از همین‌رو او را از دریا رفتن با پیرمرد منع می‌کنند. اما پیرمرد که سخت مورد تمسخر اطرافیان است، چیزی دارد که لازمه معنا بخشیدن به زندگی است: «ایمان». ایمانی که او را وامی‌دارد تا هشتاد و چهار روز بدبیاری و اگر بیشتر هم بطلبد هشتاد و چهار سال تمام، تاب بیاورد وناامید نشود و همه سختی‌ها را لازمه آمادگی برای لحظه موعود زندگی بداند. لحظه‌ای که خواهد آمد؛ دیر یا زود... و ماهی شاید همان چیزی است که اگر ایمان داشته باشی یک روزی هم سر از تور تو درمی‌آورد. توصیفات همینگوی از جدال ماهی و پیرمرد و حرف‌های سانتیاگوی پیر، در تنهایی با خودش، لطف خواندن کتاب را دوچندان می‌کند.


*...و فکر کرد «از پرنده‌های دزد، پرنده‌های قوی که بگذریم زندگی پرنده‌ها خیلی از ما سخت‌تر است. حالا که دریا آن قدر بی‌رحم و سنگ‌دل است چرا باید پرستوهای دریایی را این همه ظریف و کوچک خلق کنند؟ دریا مهربان است و هم زیباست، ولی می‌تواند ناگهان خیلی بی‌رحم بشود و آن‌وقت این پرنده‌ها که این‌جور پرواز می‌کنند و شکار می‌کنند با آن صداهای کوچک و غمگین‌شان برای دریا خیلی ظریف‌اند» ...شانس آوردیم که مجبور نیستیم خورشید و ماه ستاره‌ها را بکُشیم، همین‌قدر که روی دریا زندگی کنیم و برادرهای واقعی‌مان (ماهی‌ها) را بکُشیم بس است...

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی 
یکشنبه 10 مهر1390 ساعت 9:46 بعد از ظهر

ساقیِ حق و حقیقت

* محرم و صفر همیشه برایم تداعی کننده نام نویسنده‌ای بوده که آثارش را هرساله و چندباره، در این ماه‌ها به گریه نشسته‌ام. اگرچه پیش‌تر در نظر داشتم که «آفتاب در حجاب» سیدمهدی شجاعی را در این ایام برای‌تان معرفی کنم، اما اثری جدید از این نویسنده عزیز غافل‌گیرمان کرد و مرا در انتخاب دچار تردید نمود.
* «سقای آب و ادب» عنوان تازه‌ترین اثر سیدمهدی شجاعی است، و همان‌گونه که از نامش پیداست در فضائلِ اسطوره جوانمر‌دان تاریخ –حضرت ابالفضل عباس(ع)- نوشته شده است. پیش از این‌ها، در جاکتابی آثار زیادی را از شجاعی معرفی کرده‌ایم و به تَبَعِ آن از نکوییِ قلمِ او سخن گفته‌ایم؛ اما یادآور می‌شویم که شجاعی یکی از فعال‌ترین و پرمخاطب‌ترین نویسندگان ادبیات دینی محسوب می‌شود. آثار او به صورت معمول 100هزار نسخه‌ای به فروش می‌رسد و البته «کشتی پهلو گرفته»اش تا کنون مجموع شمارگانش بیش از 300هزار نسخه بوده است. ادبیات او خاص و ویژه است است و تاثیر قلم او را بر دیگر نویسندگان جوان نسل امروز شاهد هستیم. داستان‌های مذهبیِ او بیش‌تر به ادبیات نمایشنامه‌ای شبیه است و در عین حال برای کسانی که با این ادبیات مانوس نیستند، جذاب است.

* سقای آب و ادب، از لحاظ ظاهری و ساختاری شباهت‌‌های فراوانی با آثار پیشین شجاعی دارد؛ تصویرسازی‌ها و دیده‌بانی از پنجره‌های متعدد و شخصیت‌های گوناگون، یکی از این شباهت‌هاست اما با این حال تفاوت‌هایی نیز دارد. تفاوتی که خود نویسنده به آن اشاره می‌کند آن است که: «برخلاف آثار مشابه از همین قلم، مثل کشتی پهلوگرفته و آفتاب در حجاب، مواردی از جنس تحلیل و تاویل و استحسان وجود دارد... و صرفا برداشت نویسنده است»
داستان این کتاب دقیقا از همان لحظه پرالتهاب و مشهور یعنی همان لحظه آخر، آغاز می‌شود. درست آن زمان که حضرت عباس(ع) به شریعه فرات نزدیک شده و صف یزیدیان را شکسته است. از نگاه نویسنده کتاب، این زمان سقّای آب و ادب، سقای کربلا، هر لحظه به یاد کسی و ماجرایی می‌افتد و این‌گونه است که خواننده زندگی ایشان را مرور می‌کند. گاهی از علی(ع) یاد می‌کند و گاه از سکینه، گاه زینب(س) و گاه از حسین(ع) و اینگونه ده فصل کتاب رقم می‌خورد؛ «عباسَ علی»، «عباس امّ‌البنین»، «عباسِ عباس»، «عباس سکینه» و... بخش آغازین فصل«عباس زینب» را با هم می‌خوانیم:
* «دلت نلرزد عباسِ من! دشمن هرجقدر هم که زیاد و بزرگ باشد، کم‌تر و کوچک‌تر از آن است که بتواند دل عباس مرا بلرزاند. عباس جان! من تو را بزرگ کرده‌ام. نیازی نیست که در کنار تو باشم تا بدانم چه می‌کنی و چه می‌کشی. از همین‌جا، از پشت پرده خیمه‌ها و از ورای نخل‌ها هم تو را می‌بینم. و صدای نفس‌هایت را می‌شنوم. دلم –از همین‌جا که هستم- با ضربان قلب تو، نه... با ضربانِ گام‌های اسبِ تو می‌تپد و از مضمون زمزمه زیر لبت، در رگ‌های جانم خونِ تازه می‌دود...»

نوشته شده توسط زهیر قدسی | لینک ثابت | موضوع: جاکتابی